تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت سوم :
- جناب آقای خشایار زاهدی.
بعد انحنایی رو به بالا به لب داد کمی حالتش جدیتر شد.
- شاید اون واقعا بتونه تعمیرش کنه!
مرد مشتری اندکی بعد دوباره تلوزیون را زیر بغلش زد و از مغازه خارج شد. در نهایت مرد مغازهدار در حالی که داشت نگاه بیارزشی را نثار مرد میکرد به محسن گفت:
- بابا یارو تعمیرکاره خوبیه قبول دیگه معجزه که نمیتونه بکنه!
و دوباره توجهاش به مانیتور معطوف شد و ادامه داد:
- دوباره برمیگرده.
کمی بعدتر در مکانی دورتر از مغازهی تعمیرات تلوزیون عینیپور تعمیر کار داستان ما که حالا فهمیدیم نامش خشایار زاهدی است، کمی ناراضی و عبوس و در حالی که لبهایش به غر غر میجنبید چند دقیقهای بود که از ساختمان تامین اجتماعی خارج شده بود اما پر واضح بود که هنوز فکرش آنجا باقی مانده است. روبهروی مغازه که رسید به نیت عبور کردن از خیابان از پیاده رو وارد آسفالت شد. یک ماشین پیکان وانت در فاصلهی نسبتا ایمنی از او حرکت میکرد، همین که قدمی به مقصود عبور کردن از خیابان برداشت راننده پیکان وانت پا روی گاز فشرد و تعمیرکار روی یک پا لی زد و عقب کشید. آهی زیر لب کشید، منتظر ماند. رانندهی بعدی که ماشینش یکی از این خودروهای چینی شبیه به هم بود هم الگوی رفتاری راننده پیکان وانت را تقلید کرد. آقای خشایار زاهدی که فعلا نمیدانم دوست دارد او را به چه اسمی صدا بزنند و من به رسم ادب نامش را کامل صدا میکنم، تقریبا با صدای بلندی گفت:
- تو کدوم خراب شدهی دیگهای از دنیا رانندهها وقتی عابر پیاده میبینن بجای ترمز گرفتن گاز میدن.
رانندهی بعدی که خانمی پشت یک پژو پارس سفید بود به شکل باورنکردنیای او را نادیده گرفت. آقای خشایار زاهدی دوباره لب به غر غر گشود:
-پوف تا حالا تو زندگیم ندیدم یه زن راننده تو خیابون به آدم راه بده.
بعد به نحوی که صدایش از شیشهی نیمهباز ماشین به راننده برسد تشر زد که:
- گاز بده گاز بده که دیرت شد.
خودرو بعدی یک پراید نقرهای مدل پایین بود که صدای موسیقی هوی متالش گوش تعمیرکار را آزرد. تعمیرکار حتا فکرش را هم نکرد که در آن لحظه از خیابان عبور کند اما پسر جوانی که پشت فرمان نشسته بود ترمز کرد. در ابتدا تردید کرد، انگار نمیخواست تعارف پسری با آن سلیقهی موسیقی را بپذیرد اما وقتی که راننده با دست به خیابان اشاره کرد و لب زد:
- بفرمایید جناب!
سرش را بازی داد و به نشانهی تشکر دست راستش را سوی او گرفت و با ریتمی سریعتر از ریتم متداول راه رفتنش از عرض خیابان عبود کرد.
مدارکش را توی اسانسور گذاشت و به زهره خانم گفت آنها را بردارد و رو که سمت مغازه برگرداند مردی را دید که با لبخندی زشت در حالی که یکی از دندانهای ردیف بالایی دهانش افتاده بود پیش رویش قرار دارد.
- سلام حاجی!
- سلام.
بدون اینکه توجهی سمتش نشان بدهد قفل کتابی کرکره را باز کرد. مرد در همان حالت که تلوزیون به زیر بغل زده بود خم شد و در بالا بردن کر کره کمکش کرد که آقای خشایار زاهدی با لحنی خودفرمان گفت:
- نیاز به کمک نیست.
و انگار برای اینکه حرفش را اثبات کند کرکره را بالاتر از هل داد. بعد درب شیشهای مغازه را باز کرد، میزی که درست جلوی درب ورودی قرار داشت را کنار کشید، وارد مغازه شد و دوباره میز را سرجایش قرار داد و کف دو دستش را روی آن تکیه زد و رو به مرد گفت:
- چی شده؟
مرد همچنان همان لبخند مضحک را بر لب داشت و نگاههای کنجکاوانهاش به درون مغازه حواله میشد.
- تلوزیونم خراب شده.
- دنبال چیزی میگردی؟
- چی؟ نه حاجی.
- پس منو نگاه کن وقتی باهام حرف میزنی.
- چشم حاجی ببخشید.
- من حاجی نیستم.
خندهای بیموقع روی صورت مرد نقش بست و گفت:
- نباشی، چی میشه؟ مگه حاجی بده؟
آقای خشایار زاهدی اخم درهم کشید و تقریبا با تندخویی پاسخ داد:
- نخیر حاجی بد نیست. اما اینکه به کسی که حاجی نیست بگی حاجی بده.
- چشم آقا. آقا خوبه؟
آقای خشایار زاهدی پلک روی هم فشرد و اندکی تامل کرد و بعد گفت:
- چی شده؟
تلوزیون را روی میز گذاشت.
- خراب شده.
- چیش؟
- صفحهاش.
- شکسته؟
مسلما مرد میدانست صفحهی تلوزیونش شکسته است، دیدیم که در تعمیرگاه تلوزیون آقای عینیپور به او این را گفتند. اما بنا به دلیلی که من نمیدانم از دروغگویی مرد یا از بیدقتی یا یکدندگیاش نشأت میگرفت پاسخ داد:
- نه.
تعمیرکار لحظهای به چشمان مرد نگاه کرد و انگار علیرغم میل باطنیاش گفت:
- برو پس فردا ساعت پنج بیا تلوزیونت حاضره!
مرد با لبخندی که مثل آتشی در حال خاموش شدن به آن جان بخشیده باشند، شعلهور شده بود گفت:
- مرسی حاجی.
لطفا صبر کنید...

مومنی
0انگار از نگاه به افراد وضع مالی شونو متوجه میشه