پارت سیزده :

حالا خیلی به آدرسی که مامان داده بود نزدیک شده بودم ولی هنوز ته دلم شکی وجود داشت که مبادا درست نفهمیده باشم، نکند به خاطر هیچ به اینجا آمده باشم و چنین زنی وجود نداشته باشد. نفس عمیقی کشیدم و قدم‌هایم را محکم‌تر برداشتم. به‌هرحال باید می‌رفتم تا مطمئن شوم.
در پناه آخرین درختان قبل از ایستگاه ایستادم. نگاهم از روی ریل‌ها که زیر آفتاب برق می‌زد رد شد و به سکو رسید. هیچ‌کس آنجا نبود

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آیلین

    1

    این رمان من و یاد فیلم الونا هولمز میندازه.

    ۴ هفته پیش
  • فاطی

    1

    مغزم پراز اتفاقاتی است که افتاده..پازل روبرویم را میچینم تا ببینم من را به چه چیزی می رساند..

    ۱ سال پیش
  • ابی

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️