پارت دوم :

صدرا یک چشمش به خیابان روبه رویش بود ویک چشم دیگرش هم به حامی.
_گفتم دور بزن.
چراغ قرمز شد وصدرا ماشین را متوقف کرد.
_زده به سرت؟ کجا میخوای بری؟ حتی اگه یک دقیقه هم دیر برسیم..
حامی میان حرف او پرید، دلش نمیخواست عصبانیتش از خاندان موحدی را سر او خالی کند.
_میرم پیش...
جمله اش را کامل نکرد، حتی از گفتن اسمش در اینجا دور از چشم پروانه هم واهمه داشت.
_پیش بهار نه؟
حامی این بار بدون ترس وبا تاکید گفت:
_آره میرم پیش بهار وکی میخواد مانعم بشه؟
صدرا نگاهی به چراغ راهنما انداخت، هنوز سبز نشده بود اما ماشین های پشت سرش دائم بوق میزدند.
سرش را از شیشه ماشین بیرون کشید وروبه راننده ماشین عقبی گفت:
_عروسی ننته مرتیکه؟ مگه نمی بینی هنوز سبز نشده.
بعد سرجایش برگشت وچند نفس عمیق کشید، راننده ای ماشین عقبی هم فحش های رکیکی به او تمام جد وآباداش داد.
_باورم نمیشه، نمیتونم درکت کنم! تو میتونی بفهمی که این..
با حرص موهایش را بالا فرستاد ودستش را روی بوق ماشین کوبید.
پشت سر هم بوق زد، انگار که میخواست تمام حرصش را از حامی این طوری خالی کند.
حامی اما ببخیال به صندلی تکیه زده بود ومطمئن بود بعد از این که حرص صدرا بخوابد اورا به خواسته اش می رساند.
_نه من هیچ جوره نمی فهممت وقرار نیست ببرمت اونجا.
چراغ سبز شد، حامی با انگشت آن را به صدرا نشان داد.
_ما میریم اونجا.
صدرا مخالفتی نکرد، وحامی صدای ضبط را بالا وبالاتر برد.
_یکم آرامش میخوام.
**
ایپزود دوم، فردوگاه
پروانه از کشاندن چمدان سنگین پشت سرش خسته شده بود، چکمه های طوسی رنگش هم کمی پایش را اذیت میکرد.
کنار خیابان ایستاد، شال گردن قرمز رنگی که مادرش برایش آماده کرده بود را محکم دور گردنش پیچاند.
دست برد تا دسته ای چمدان را در دستش بگیرد، اما در همان حین چمدان جلوی چشمش به سمت جلو کشیده شد.
انگشت شصتش را به نشانه لایک مقابل صورت بادیگاردش اسمائیل گرفت.
_ده دقیقه تاخیر داشتی.
_معذرت میخوام خانوم.
پروانه لبش را کج کرد واسمائیل اورا تا ماشین همراهی کرد.
درب عقب را برایش باز کرد وپروانه خودش را درون ماشین انداخت.
اسمائیل چمدان سنگین را درون صندوق عقب گذاشت وبعد سوار ماشین شد.
پروانه با بی حالی به صندلی تکیه زد وزیپ چکمه هایش را باز کرد.
پاهایش را از درون آن کفش های به قول خودش آهنی بیرون کشید.
_میدونی چقدر سخت بود اون چمدون رو دنبال خودم بکشونم.
اسمائیل سرش را پایین انداخت، ماشین را روشن کرد.
_دیگه تکرار نمیشه خانوم.
_بابام چرا خواسته من از اون سر دنیا بیام، اینقدرم تاکید کرد تو خبر نداری؟
یک پایش را بالا گرفت تا دقیق تر وارسی اش کند.
_همش به خاطر اون چمدون سنگینه، اون خرت وپرتای لعنتی.
از اینکه جوابی از اسمائیل نشنید، عصبی شد اما به روی خودش نیاورد.
نباید سر هر چیز کوچک وکم اهمیتی بد عنقی میکرد، دکتر پوستش گفته بود زیاد خودش را خسته وعصبی نکند.
_من تورو اونجا گذاشتم که چشم وگوشم باشی.
اسمائیل یقه ای پیراهن سفید رنگش را مرتب کرد واز توی آینه عقب را نگاه کرد.
میخواست ببیند که پروانه آرام شده است یا نه!
_محبوب خانوم..
پروانه پایش را رها کرد وخودش را جلوتر کشاند، دست هایش را روی صندلی های جلو قرار داد و پرسید:
_اون زنیکه باز چیکار کرده؟
_تو نبود شما خدمتکار های خونه رو عوض کردن.
ابروهای پروانه ناخوداگاه بالا پرید، گوشه ای پیشانی اش را با ناخن های بلند ژلیش شده اش خاراند.
.. wow _
مادر شوهرم رو ببین، چه شیر شده.
گوشه ای ناخنش را به دندان گرفت، پاهایش گزگز میکرد، اما صداهایی که در مغزش شروع شده بودند فعلا مهم تر از هرچیزی بودند.
_اما من نشونش میدم، همین که رسیدم اون مار خوش خط وخال رو میشونم سرجاش.
دوباره سرجایش برگشت، وبه این فکر کرد که باید دقیقا چه کاری انجام بدهد.
از مادرش به طور کلی قطع امید کرده بود!
_چرا زودتر بهم نگفتی؟
با دادی که کشید، اسمائیل از جا پرید، هربار همین طور میشد، او فکر میکرد که به همه چیز عادت کرده اما اشتباه میکرد.
_یه چند وقتیه هیچ چیز اون طور که میخوام پیش نمیره، توهم که...
به شیشه ماشین تکیه زد وبیرون را تماشا کرد، مردمی که در هیاهو بودند واین طرف وآن طرف می دویدند به نظرش مضحک می رسیدند.
_احمقارو ببین، دنبال چین؟
چشمش خورد به دختر تقریبا کوچکی که کنار خیابان دستمال می فروخت.
_سموئل.
اسمائیل هیچ وقت به این اسمی که پروانه روی او گذاشته بود عادت نکرده بود.
_ساموئل با توام، میگ وایستا.
اسمائیل یک هو روی ترمز زد، پروانه که کمربند ایمنی را هم نبسته بود به جلوی پرتاب شد، سرش به صندلی جلویی برخورد کرد.
اسمائیل دستپاچه به عقب چرخید، کمربندش را باز کرد.
_خانوم حالتون خوبه؟
پروانه خودش را عقب کشید، شال دور گردنش را باز کرد و کنارش انداخت.
_حواست کجاست دست وپا چلفتی؟
_خانوم معذرت میخوام.
پروانه با لحن بدی ادای او را در آورد، موهایش را عقب فرستاد.
اسمائیل دستی به ته ریشش کشید ودیگر حرفی نزد، البته که جرئتش را هم نداشت.
پروانه خودش را جمع وجور کرد، شیشه ای ماشین را پایین کشید ودختر بچه ای تقریبا دوزاده سیزده ساله ای که کنار بساطش نشسته بود را صدا زد.
_هی بیا اینجا.
دختر اول به دور وبر نگاهی انداخت، پروانه دوباره اورا صدا زد.
_هی با توام بیا اینجا.
او با خوشحالی چند بسته دستمال را زیر بازو وتوی دست هایش جا داد، بعد به طرف ماشین دوید.
مقابل پروانه ایستاد، لباس پاره و چرکینی به تن داشت با یک روسری ساتن نازک، ابروهایش پیوندی بودند ویک خال گنده وسط پیشانی اش بود.
چشم هایش اما سبز بودند، یک سبز خیر کننده. پروانه طوری به چشم های او زُل زده بود که هرکس از بیرون اورا میدید، فکر میکرد قصد دارد چشم هایش را از کاسه در بیاورد.
پروانه خودش را عقب کشید وبا دست جلوی بینی اش را پوشاند.
حتی خودش هم نمی دانست چرا این دختر را صدا کرده بود ودلیل لعنتی اش چی بود.
یک آن چشمش خورد به چکمه هایش، آن هارا با اکراه برداشت ومقابل چشمان دختر گرفت.
_خانوم میخواین ازم دستمال بخرید؟
پروانه پوزخندی زد وبه دستمال های درون دست دختر نگاه کرد.
یکی از دستمال ها را برداشت ومقابل چشم هایش گرفت.
_آخه من این آشغالای زاخارو میخوام چیکار؟
دستمال را از شیشه ماشین پرت کرد، دختر با صورت درهم وپر از اخم خم شد ودستمال را از زمین برداشت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • راز

    0

    وااای بچه های کار. چقد بعضی پول دارا از خود رازی و بی فرهنگ هستن رفتار پروانه بیشتر بی فرهنگی و بی تربیتی و از خود راضی بودن رو نشون میده

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    0

    ساموئل 😅😅پروانه از ادب به دوره🥴

    ۲ سال پیش
  • پری

    0

    تا اینجا خوب بود

    ۲ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    ممنون🤍

    ۲ سال پیش
  • زهرا بجانی

    1

    خیلی عالیه

    ۲ سال پیش
  • ایلما

    2

    چه بی ادبه پروانه بی فرهنگ😒

    ۳ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    خیلی هم از خود راضیه اصن😂😂😂

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️