پیله ی پروانه به قلم فرگل حسینی
پارت سوم :
اسمائیل یک لحظه دلش به حال دختر سوخت واز طرفی هم نمی دانست پروانه دقیقا چه چیزی را در ذهنش می پروارند واصلا قصد ونیتش چیست؟
_ببین خانوم..
_بهت دو گزینه میدم.
دختر ساکت شد، از یک نفر شنیده بود که نباید وسط حرف بزرگتر ها بپرد.
_این کفشارو میخوای؟
دختر سرش را خاراند وبا دقت به آن چکمه های طوسی رنگ وسوسه انگیز نگاه کرد.
فکر کرد میتواند آن هارا به شکیلا، زن سعید یاغی سر دسته ای تمام بچه های کار این خیابان بدهد ودر عوض یک وعده غذای گرم یا دست کم مقداری پول بگیرد.
به هرحال که شکیلا عاشق این قر وفر ها بود وحتما برای این کفش هم بهایی خوبی می پرداخت.
دستمال هارا انداخت وچکمه هارا گرفت.
_میخوامشون.
پروانه چکمه هارا عقب کشید، حسابی داشت به او خوش میگذشت.
_هنوز گزینه دوم رو نگفتم.
دختر با ناامیدی تمام به لب های پروانه چشم دوخت، پروانه مکث کرد:
_با من بیای؟
دختر لبش را به معنی نفهمیدن تکان داد وبعد به دستمال های انداخته شده روی زمین چشم دوخت.
_من کفش هارو میخوام.
پروانه با زبان لب هایش را که با رژلب بنفش رنگش آغشته بود تَر کرد.
_همونطور که فکر میکردم واقعا احمقی.
_ساموئل سوارش کن.
پروانه چکمه هارا درون ماشین انداخت، اسمائیل از ماشین پیاده شد ودختر را سوار ماشین کرد.
دختر جیغ زد، پروانه در گوش هایش را گرفت وبه اسمائیل توپید.
_ساکتش کن، بگو قصد نداریم بخوریمش.
هندزفریش را از کیفش بیرون کشید ودرون گوشش قرار داد.
*
ایپزود سوم، خانه
محبوبه تمام خدمتکار های جدید را به صف کرده بود، دست هایش را روی سینه قفل کرده بود ومقابل آن ها ایستاده بود.
در واقع حس قدرت نمایی اش گُل کرده بود، چند قدم راه رفت وراه رفته را برگشت.
_شما رو من انتخاب کردم می دونید چرا؟
هیچکس امروز در خانه حضور نداشت، شکیب برای انجام کاری بیرون رفته بود، پروانه هم که چندماهی دور از این خانه بود، شکوفه که بود ونبودش هم یکی بود.
_چون هر چیزی که من میگم باید انجام بشه.
او حتی دکور خانه که سلیقه ای پروانه بود را هم تغیر داده بود، بدون اینکه به عواقبش فکر کند، شاید هم پی همه چیز را به تنش مالیده بود.
_رعنا تو مسئول داروهای...
نگاهش را بالا کشید وبه اتاقی که در طبقه بالا قرار داشت انداخت.
_مسئول دارو ونگهداری از شکوفه خانومید.
رعنا سرش را به تایید تکان داد، البته که نمی دانست چه چیزی انتظارش را میکشید، دارو دادن به شکوفه از شاخ غول شکستن هم سخت تر بود.
محبوب انگشت اشاره اش را به سمت دختر جوانی که توی رزومه اش سنش را بیست ودو نوشته بود انداخت.
_تو اسمت چی بود؟
دختر نگاهش را بالا کشید، چشم های سرمه کشیده وعسلی رنگش در دید محبوب قرار گرفت.
نگاه رضایتی به او انداخت، نقشه هایی که برای عصبانی کردن پروانه کشیده بود را در ذهنش مرور کرد.
_من شیدام خانوم.
_تو مسئول اتاق پسرم وعروسمی.
لبخند رضایتی زد، وفکر کرد که حتما پروانه از دیدن این دختر دور وبر شوهرش حسابی حرص میخورد، او پروانه را زیاد نمی شناخت.
اما در این مورد حق با او بود، پروانه به هر دختری که از کنار حامی رد میشد حساس بود، چه برسد به دختر های زیبا وفریبنده.
_تو هم مسئول آشپز خونه ورسیدگی به خونه ای.
روی مبل هایی که تازه امروز با قیمت گزافی از گران ترین لوازم خانگی خریده بود نشست.
دستش را روی دسته ای مبل گذاشت وپایش را روی پا انداخت.
_حسابی خسته شدم، از کَت وکول افتادم.
چشم هایش را بَست وبه پشتی مبل تکیه زد، نرم وراحت بودند اما رنگشان که خردلی بود حسابی توی ذوق میزد.
لطفا صبر کنید...

parvaneh
0👍خوبه