پارت صد و چهل و هشتم :

تا عقربه‌ها روی دو بنشینند، حداقل صدبار نگاهش را به ساعت داده بود. نمی‌خواست زیاد از اتاق بیرون بیاید و این انتظار را به سالن کوچک دفترشان بکشاند تا همایون را حساس و شاخک‌های خانم فرخی را فعال کند. پشت میزش نشسته و در ظاهر مشغول مطالعه‌ی قوانین دادرسی کیفری بود؛ کاری که در هر وقت فراغت سراغش می‌رفت. گویی بندها و تبصره‌های مکتوب شده در این کتاب هرگز برایش تکراری نمی‌شد که هر بار با دق

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Sahar

    0

    ایشالله همایون و دوست اوا باهم اشنا بشن تا همایون وقت نکنه دنبال ایراد بگرده😂

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😅😅😅

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    3

    ممنون عالیه 😘

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشی عزیزم.

    ۲ سال پیش
  • Aa

    3

    👏👏👏🙏🌺

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😊😊😊😊🌺

    ۲ سال پیش
  • رزا

    3

    فاطمه جون عالی مثل همیشه 🙏❤❤

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عالی نگاه قشنگ شماست.🥰🥰🥰🥰

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️