تو نشانم بده راه به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و چهل :
- سلام خانم ضیایی. خیلی خوش آمدین.
خرسندیاش از دیدن آوا را پشت نقابی از خونسردی و لبخندی از روی ادب پنهان میکند. بعد از آوا، رو به جمع میکند و به همه سلام میدهد. حواسش هست که جلوی خانوادهاش نگاهش را روی او کش نیاورد.
آوا، آراد و پدرش به احترام او دوباره از جایشان بلند میشوند. آوا با لبخند به هم معرفیشان میکند.
- بابا جون، ایشون آقا صدرا هستن. برادر آقای سالاری. همون
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
Aa
1خیلی زیبا مینویسید انگار خودم اونجا حضور دارم مثل همیشه عالی سلامت وشاد باشید عزیزم🙏⚘🥰
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
به مهر میخونید دوست عزیز.🥰
۲ سال پیشسیتا
1اگه خانواده صدرا مخالفت نکنن شاید ازدواج کنن ولی اکه یکیشون بره چیزی به آوا بگه عمرا قبول کنه
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
ممکنه🥰🥰
۲ سال پیشاسرا
3بدجورعاشق شداین صدراآخ آخ برادر آقای یوسف کجای کاریندعالیه بودبانو
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🌺🌺🌺🥰 دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست...
۲ سال پیشفاطمه
2عالی محشره قلمت ماندگار
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
به مهر خوندید بزرگوار.🥰
۲ سال پیشدلنیا
3به به عالی بود
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
نوش نگاهتون عزیزم.
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نیل
4من ترکیب امیرحسین و آوا رو بیشتر دوست داشتم. امید کسی بود که همیشه بهش محبت داشته و هواش رو داشت می تونست تا ابد عاشق آوا باشه