تو نشانم بده راه به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و سی و هشتم :
حق با آذین بود؛ هیچ مدل مویی برای این لباس مناسبتر از موهای لخت نبود. پرنیان که به تازگی در حال آموزش آرایشگری بود، جلوی موهایم را مثل تل بافته بود. پشت موهایم را هم بدون هیچ گیره و بستی آزادانه رها کرده بودم. با جمع کردن موها از صورتم، ریشهی سیاهشان بیشتر به چشم میآمد و داشتم میشدم همان آوایی که دلتنگش بودم. صورتم بازتر شده بود و لاغری بیش از حدش کمتر به چشم میآمد. فقط خدا میدانس
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
قطعا یه عاشقونهی آرام پیش میاومد. یه زندگی آروم و بیحاشیه.
۴ ماه پیشفاطیما
0ممکنه هلن و امیرحسین هم در آینده باهم ازدواج کنند؟!🤔
۸ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
فکر نکنم دو تا آدم نردیک به آوا...
۸ ماه پیشعالی
0عالی
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
زنده باشید.🌺
۲ سال پیشAR
0عالی👏
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
سپاسگزارم.🙏🏻🌺
۲ سال پیشAa
1بسیار عالی ممنون👏👏👏⚘
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
زنده باشید.🥰
۲ سال پیشاسرا
3حالاکارچکارکنه باامیرحسین هلن میره یانه عالیه ممنون 😘
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
به نظرتون میشه؟ همراهمون باشید.🥰🥰
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نیلین
0اگر جریان داستان جوری پیش می رفت که امیرحسین و آوا باهم ازدواج می کردن داستان چطور پیش می رفت؟