پارت صد و سی و ششم :

با اینکه یک هفته بود کارمان در شرکت را از سر گرفته بودیم، اما به پایان رسیدن تعطیلات را تنها با برگشتن آذین به اصفهان حس کرده بودم. در این مدت که آذین خانه بود، شب‌ها را یا من خانه‌ی بابا مانده بودم، یا آذین پیش من مانده بود؛ مثل روزهای قبل از ازدواجم تا دیروقت از هر چیز ریز و درشتی حرف زده و حق مطلب خواهرانگی را ادا کرده بودیم‌. حالا رفتنش را دوست نداشتم. مخصوصا که هلن را هم دیگر نمی‌توا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • واقعا دست مریزاد

    2

    واقعا دست مریزاد نویسنده از هفته پیش که شروع کردم به خوندن نمیتونم کنار ش بزارم چقدر عالی وبی نقص من خودم باهمه مشغله های کاری وزندگی رمان خوان قهارم بسیار عالی

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    به مهر خوندید دوست عزیز.🌺

    ۲ سال پیش
  • Aa

    2

    بسیار زیبا ممنون👏⚘

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🌺🌺🌺

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    1

    منصور شرکت باباشو به فنا میده آخرش😑 نویسنده جونم پارتارو بازم طولانی بذار بازم پلییییییز 🥲🥲🥲❤❤❤❤

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    پارتا تا آخر طولانین🤗

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    منصورچقدرمنفور

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    👌👌🫤

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️