پارت صد و سی و چهارم :

ریز می‌خندد و روی مبل به پهلو دراز می‌کشد تا هم از خوراکی‌ها متنعم شود هم من را ببیند.
- یه بار به مامان گفتم فکر کنم بچه‌دار نمی‌شدین، من و از پرورشگاه آوردین که یه دونه‌م. نمی‌دونی چه آشوبی کرد تو خونه. یه آتوی خوشگل دستم داد هی سر به سرش بذارم جنی بشه. انقدر بامزه حرص می‌خوره.
کوسن کنارم را به حرص به سمتش پرت می‌کنم که مستقیم به سرش می‌خورد و روی زمین می‌افتد.
- به خدا مر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    4

    آخ کپی شناسنامه صفحه۲اگه هست دردسرمیشه براش عالیه خانم اصغری

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🤗🌺🌺

    ۲ سال پیش
  • سیتا

    0

    خوب بود ☺️

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🌺🌺

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️