پارت سی و هشتم :

با سرفه های وحشتناکی که فقط آب بالا می آوردم، روی زمین سخت سنگی به هوش آمدم.
کارون با محبت روی کمرم می کوبید تا آب های درون جانم را خالی کنم.
با پریشانی موهای فرآشفته ام را پشت گردنم جمع کرد.
-حالت بهتره؟ دستان، تاردایس تو آب انداخت؟
انتهای گلویم از شدت سرفه سوخت. چشمان اشک آلودم را با پشت دستانم پاک کردم.
در روشنایی محو چراغ شارژی جمع شدن چشمانش را دیدمبه تلخی از درون جی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    طیبه خانم عیدتون مبارک وباعث خوشحالیم شدی که بجای ۲۰الان گذاشتی هزارتاتشکربوس

    ۲ سال پیش
  • طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان

    سلام عید شمام مبارک. پارت هدیه بود....یکم بنویسم میذارم

    ۲ سال پیش
کپی شد!