ماتیلدا به قلم حانیا بصیری
پارت بیست و هشتم :
با سرعت خیلی بالا به سمت کوچه پس کوچه ها و خیابون های فرعی حرکت کردیم و بعد یهو ایستاد.
همونطور که حیرون بودم سرمو به طرفین تکون دادم و گفتم :
- پیاده شم؟
جوابی نداد. اصلا حرف نمیزد.
- چیکار کنم میگم؟
مبهوت از موتور پیاده شدم و همینکه پام رسید به زمین دوباره زانوم خالی کرد و موتور سوار قبل اینکه بیفتم درحالی که خودش روی موتور بود سریع چرخید و دستمو گرفت.
با ا
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.
حانیا بصیری | نویسنده رمان
عید تو هم مبارک عزییزم😘❤️
۱۱ ماه پیشیاسمین
00سلامن برای که اشتراک رو پول داده بودم الان نمیاره باید چیکار کنم
۱۱ ماه پیشحانیا بصیری | نویسنده رمان
سلام پیام عضویت براتون اومد؟
۱۱ ماه پیشسمیرام
00حانیا پس عیدی ما کو؟ پارت گزاری رو یه روز درمیون کن تو این ایام :(
۱۱ ماه پیشحانیا بصیری | نویسنده رمان
تازه میخواستم تو این ایام پارت نذارم 😂😂💔
۱۱ ماه پیشآمینا
00چرا اینقدر یارو رو ضایع میکنه 😅😅😅
۱۱ ماه پیشحانیا بصیری | نویسنده رمان
😂😂
۱۱ ماه پیش
Zarnaz
00وایییی واییییی چقدر جذاب بود مرسیییی😍حانیا جون عیدت مبارک عزیزم ❤️❤️🥰🥰