پارت بیست و پنجم :
به خانه که رسیدند ولادیمیر کوچک با دیدنشان با شادی به سمت پدربزرگش دوید... هر دو آغوششان را برای دیگری گشودند و با خوشحالی یکدیگر را برای مدت طولانی بغل گرفتند. آقای کوئین با دیدنشان مردمکهایش را در کاسهی چشمهایش چرخاند و با بی حوصلگی از کنار آن صحنه گذشت و هم زمان خطاب به ولادیمیر کوچک گفت:
- خیلی خب! تحویل بگیر برات اوردمش!
ولادیمیر دلتنگ دیوارهای سنگی و خاکستری این خانه بود
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
آره میبینی چقدر خوب مونده؟😂 چون همونطور که خودش گفت زمان توی طبقهی زیرین به کندی میگذره. به خیال کوئین از جلد قبلی همهاش پنج سال گذشته😁
۳ سال پیشایلما
0توپارت قبل انگار شبیه اسکلت بود کوئین
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
توی جلد دوم چارلی کوئین موهاش سب ز شدن( همونطور که خودش گفت در اثر یه آزمایش شیمیایی) پای چپش هم می لنگه که البته خودش قبول نداره و نیمه پر لیوان رو می بینه و می گه در اصل این پای راستمه که نمی لنگه
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
چون چارلی توی جلد قبلی سم ناامیدی رو خورده بود حالا سعی میکنه به همه چیز خوشبینانه نگاه کنه و جلوی عصبانیتش رو هم بگیره. توی جلد دوم غیر این دو مورد توصیفی به ظاهر چارلی اضافه نشده. چارلی زندهاس😍
۳ سال پیشآمینا
1مرسی گلم🥰من عاشق کوئین شدم عصبانی میشه بعدش میگه اوه من نباید عصبانی میشدم😅😅😅آزاده این غذاهای چندش چیه مینویسی، سوپ بال مگس بهتر نبود😵 💫🥴😵 💫😂😂😂
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
چارلی بینظیره😍 چرا؟ غذاهای خوشمزهای هستن که😂
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ایلما
1ولادیمیر پیرشد کوئین همون جوری مونده 😂