پارت دوازده :

(آلاء)

در این جمع احساس غریبگی میکردم. من دیگر جمعهای دوستانه ی بیشتر از دونفر را دوست نداشتم چون مرا به یاد سالها قبل، به مسافرتهای دسته جمعی، کوه رفتن های گروهی، کنار دریا قدم زدنهای چند نفره میانداخت، مرا یاد تمام خوشی هایی می انداخت که سالها بود، بر من حرام شده بود. من دیگر نمیتوانستم در این جمع بخندم و از شوختیهایشان لذت ببرم. انگار از خندیدن عذاب وجدان داشتم. کاش اینجا اینق

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    0

    خیلی قشنگ بود ،چقدر از آیه با اون بچه بازیهایش بدم میاد ،فقط یسنا جان آیین چه نسبتی با آلا داره ؟

    ۲ سال پیش
  • ریحانه عابدی (یسنا) | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. خوشحالم که خوشت اومده ممنون از نظرت. توی پارت های بعدی مشخص میشه🥰🥰

    ۲ سال پیش
کپی شد!