ماه زخمی به قلم روژان کاردان
پارت بیست و هشتم :
وارد خونه که شدیم انگار وارد بهشت شدم.
بوی فسنجون عزیز کل خونه رو برداشته بود.
خونهی کوچیک اما با صفایی که هرجا رو نگاه میکردی پر بود از گلهای مختلف رنگارنگ. اما بیشترین چیزی که به چشم میخورد گل بابا آدم بود که به زیبایی و درست روبهروی مبل توی وردی قرار داشت.
به امیر نگاه کردم که معذب شده بود. با لبخند به سمتش رفتم و در اتاقمو بهش نشون دادم و گفتم:
-اونجا اتاق منه. م
لیلی
20عاشق این حرف عزیزجونم: هروقت بخوای دروغ بگی هیچی نگی بهتره ..کنار هیجانی که رمان بهمون میده درس هم بگیریم خوبه.😍