پارت بیست و هشتم :

وارد خونه که شدیم انگار وارد بهشت شدم.
بوی فسنجون عزیز کل خونه رو برداشته بود.
خونه‌ی کوچیک اما با صفایی که هرجا رو نگاه می‌کردی پر بود از گل‌های مختلف رنگارنگ. اما بیشترین چیزی که به چشم می‌خورد گل بابا آدم بود که به زیبایی و درست روبه‌روی مبل توی وردی قرار داشت.
به امیر نگاه کردم که معذب شده بود. با لبخند به سمتش رفتم و در اتاقم‌و بهش نشون دادم و گفتم:
-اونجا اتاق منه. م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    20

    عاشق این حرف عزیزجونم: هروقت بخوای دروغ بگی هیچی نگی بهتره ..کنار هیجانی که رمان بهمون میده درس هم بگیریم خوبه.😍

    ۶ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.