پارت بیست و پنجم :

به طرفم اومد و درحالی که دستش رو دور بازوم حلقه میکرد گفت:
- باید از اینجا بریم میرم وسایل ضروریت و مدارکت رو بیارم.
کمک کرد روی مبل تک نفره بشینم و بعد از چند لحظه از پله ها بالا رفت.
خیلی ترسیده بودم.
از اینکه اونا زودتر برسن و درگیری پیش بیاد.
نگران جون خودم نبودم و همه نگرانیم برای دیاکو بود.
دلم نمیخواست بلایی سرش بیاد.
هموم لحظه از پله ها سرازیر شد که بهش خ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستی

    00

    تموم شد واقعا

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    00

    رمان قشنگی هست فقط داستان خیلی خلاصه شده بود،فقط من متوجه نشدم این رمان تمام شده یا ادامه داره؟؟

    ۹ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    سلام رمان تکمیل شده عزیزدلم

    ۹ ماه پیش
  • مریم گلی

    00

    سال نو مبارک ،دیبا جان هر دو تا رمانی که من عضوش هستم ،مدتی که پارت جدید نمیزاری،امیدوارم مشکلی براتون پیش نیومده باشه

    ۱۱ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.