پارت دوم :

از دروازه‌ی بزرگ خانه عبور و ماشین را زیر سایه‌بان پارک کرد. امشب تولد دخترعمویش بود و حالا از سر و صدایی که نمی‌شنید می‌توانست حدس بزند جشن تمام شده است. حتما که ترمه از دستش عاصی بود و بابت این دیر آمدن مواخذه‌اش می‌کرد! مشکل این‌جا بود که بودن با مرد دوست داشتنی‌اش را به هر چیز دیگری ترجیح می‌داد. وقت گذشتن با او آن‌قدر اولویت داشت که از تولد دختر عمویش بگذرد!
از مسیر سنگفرش شده‌ای که میان باغ می‌گذشت عبور کرد و از کنار حوض سفید رنگ و بزرگ که فواره‌ی بلندی را در مرکز خود جای داده بود، نیز گذر کرد. عمارت سفیدشان که در اصل برای مادربزرگ پدری‌اش بود، جایی نسبتا خارج از شهر میان درختان مختلفی محصور بود و او از وقتی که به دنیا آمد و چشمانش را باز کرد تا درست همان لحظه‌ای که یک دختر جوان و بیست و هفت ساله بود، همان‌جا زندگی می‌کرد. با پدر و مادرش... و با مادربزرگش و برادر بزرگتری که گاهی بود و گاهی هم نه.
داخل شد و مقابل در ورودی خانه یک راه‌پله بود با نرده‌های چوبی و مستحکم که به طبقه‌ی بالا و تراس بزرگ عمارت می‌رفت. و سمت راستش یک آشپزخانه‌ی بزرگ و کلاسیک. سر خدمتکار تپل و میانسال خانه با خوش رویی به استقبالش آمد.
- خوش اومدی فریال جان!
فریال به عادت همیشگی لبخند مهربانی به لب نشاند و پرسید:
- مرسی قربونت! بقیه کجان؟
- خانم بزرگ که اتاق خودشونن. مادرتون توی سالن پذیرایی و آقا فرهاد و ترمه خانوم هم تراس بالا.
فریال به نشانه‌ی تفهمیم سری تکان داد و به سمت چپ ورودی یعنی به سالن پذیرایی رفت. در را به آرامی باز کرد و تنه‌اش را به داخل برد. مادرش روی مبل تک نفره‌ی کاربنی نشسته و دستش را زیر پیشانی‌اش زده بود. پیراهن طلایی و درخشانی که به تن داشت خیلی زیبا بود.
فریال از نوع نشستن او فهمید که ناراحت است و لبخندش پر کشید. خودش را کامل توی اتاق انداخت و در را پشت سرش بست. خیلی آرام صدایش کرد.
- مامان؟!
صدای فین فین مادرش را شنید و دید که دستمال کاغذی توی دستش را به طرف بینی‌اش برد و آن را گرفت. فریال جلو رفت و مقابل مادرش زانویش را روی زمین زد و ساق دست او را گرفت.
- چی شدی مامان؟
مادرش اشک‌های روی صورتش را با کف دست پاک کرد و موهای بلوندش را کنار زد و با چشمان سیاهش به دخترش نگاه کرد با اخم پرسید:
- الان چه وقت اومدنه؟!
- مزون کار داشتم دیگه...
مادرش این بار با لحنی که نشان می‌داد اصلا هم باور نکرده است، پرسید:
- اونم تا این وقت شب؟
فقط سری تکان داد. اصلا قصد نداشت به مادرش لو بدهد مرد محبوبی توی زندگی‌اش دارد و با او وقت می‌گذراند!
- بگو دیگه... چرا گریه کردی قربونت برم؟!
- از دست فرهاد زله شدم!
- چرا آخه؟
سحر خیلی غمگین و دلخور گفت:
- اون که فکرش به چیزی نمی‌رسه... منم یه کادو خریدم بهش گفتم این رو از طرف خودت به ترمه بده؛ بعد اون چی‌کار کرد؟؟ تو جمع جلوی دوستای ترمه گفت کادو رو مامانم خریده نه خودم!
بغضش را بلعید و نگاهش را از دخترش گرفت و این بار دستش را زیر چانه‌اش ستون کرد. احساس کرد دخترش می‌خندد! از گوشه‌ی چشم نگاه خصمانه‌ای به او انداخت و مشتش را با ناباوری از زیر چانه‌اش برداشت و با حیرت گفت:
- فریال؟ چرا تو الان می‌خندی؟
فریال پشت انگشتان کشیده‌اش را روی دهانش گذاشته بود و خیلی ریز می‌خندید.
- ببخشید مامان سحر جون! مامان تو رو خدا کوتاه بیا... ببین داداشم ترمه رو نمی‌خواد طفلی به چه زبونی بهت بگه؟ بذار با همین دختره که باهاش آشنا شده خوش باشه.
- آخه این دختره هیچ نفعی واسه پسر من نداره! ولی ترمه پنجاه درصد هتل و حتی این خونه رو داره! فرهاد این همه برای رشد هتل زحمت کشیده چرا شوهر آینده‌ی ترمه بیاد براش شاخ و شونه بکشه؟ چه بهتر که خودش با ترمه ازدواج کنه و اختیار اون پنجاه درصد رو هم تا همیشه خودش داشته باشه...
فریال گونه‌ی مادرش را بوسید و به نشانه‌ی هم‌دلی دستی به شانه‌اش کشید و گفت:
- می‌رم پیش ترمه بلکه بتونم از دلش دربیارم تولدش نبودم.
مادرش را توی سالن تنها گذاشت و به طبقه‌ی بالا رفت. از راهروی باریک و نیمه تاریک گذشت تا خود را به تراس بزرگ خانه برساند. همین که پایش را آن‌جا گذاشت برادرش خیلی عصبی و ناخواسته تنه‌ای به شانه‌اش زد و از کنارش عبور کرد. فریال از این همه خشم جا خورد و لحظه‌ای مکث کرد و به قدم‌های سریع فرهاد نگاه کرد که فورا خودش را توی تاریکی راهرو انداخت و مثل یک باد از کنارش عبور کرده بود. بیخیال به سوی دخترعمویش چرخی زد و خیلی مشتاق گفت:
- عشقم ببخش نیومدم عوضش برات یه سوپرایز گنده دارم!
ترمه هیچ توجهی به او نکرد و درحالی که گربه‌ی پرشین سفیدش را توی آغوش گرفته روی یک صندلی حصیری نشسته بود. موهای فر ریزش روی پیراهن میدی سفید رنگش افتاده بودند و فریال به این فکر کرد که با شانه‌های برهنه، آن هم توی سرما نشستن واقعا سخت است. ترمه سرش را به طرف او چرخاند و خیلی دلخور گفت:
- اومدی بالاخره؟
فریال دستانش را روی شانه‌های او گذاشت و بوسه‌ای روی گونه‌‌اش زد.
- خیلی معذرت می‌خوام ازت ببخش گلم.
صندلی حصیری افتاده بر زمین را مرتب کرد و مقابل دخترعمویش نشست.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • طلا

    1

    بنظرم عکسی که از شخصیت معین گذاشتید خیلی سنش بالا میخوره باید یکم جوون تر در نظر میگرفتید

    ۶ ماه پیش
  • mahya

    0

    من جون رویای دژاوو رو خوندم ترغیب شدم این رو هم بخونم و تا اینجاش ک خوب بوده

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    امیدوارم لذت ببری و جلد سوم رو هم از دست ندی

    ۱ سال پیش
  • سرو

    0

    اسم جلد سوم رمن چیه؟؟؟

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    خوب بوده تا الان

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۱ سال پیش
  • Raha

    0

    تازه شروع کردم وای به نظرم خوبه

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    امیدوارم تا انتها لذت ببری عزیزم💚💚💚

    ۱ سال پیش
  • هانی

    0

    عالی و جالبه

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    امیدوارم تا انتها دوسش داشته باشی🤩💚

    ۱ سال پیش
  • Sky

    0

    اینکه همون اتفاقات دژاوو رو اینبار از زبون شخص دیگه بخونیم جالبه😊

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    البته چند پارت اولش اینجوریه وگرنه خیلی زود وارد قصه خود مونالیزا میشی🤩

    ۱ سال پیش
  • مم

    0

    خوبه واقعا

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۱ سال پیش
  • فریحا

    0

    گلشن چیشد پ و اینکه بی نظیره رمانتون 👍💖

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم🤩💚 چند پارت اولیه مونالیزا با دژاوو همزمانه تا اگه کسی دژاوو رو نخونده یه سری چیزا دستش بیاد و اونی هم که خونده متوجه بشه قصه‌ی فریال رو دقیقا از کجا شروع کردم😍

    ۲ سال پیش
  • سحر

    0

    خیلی عالی من که دارم لذت میبرم دمتون گرم قلمتون ماندگار

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهیت عزیزم🤩💚

    ۲ سال پیش
  • سهیل

    1

    سلام بهمگی.خانم دریکوندی عزیز مرسی از این شروع عالی،ک همراه با اتفاقهای رمان دژاوو هستش این باعث میشه که یه مروری از دژاوو داشته باشیم و اگه فردی اضافه بشه به رمان،متوجه بشیم از دژاووست یا از مونالیزا

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم خوش اومدی به این رمان امیدوارم تا انتها لذت ببری😍

    ۲ سال پیش
  • ریحانه

    0

    عکس شخصیت هارو از کجا میتونم ببینم؟

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    پایین هر پارت عکسا هستن. ادیت ها هم کانال تلگرامی

    ۲ سال پیش
  • ریحانه

    0

    خب قطعا این رمانتون هم مثل دژاوو خیلی قشنگه ولی امیدوارم این باز نویسی ها از رمان دژاوو خیلی طول نکشن،چون برای مایی ک دژاوو رو خوندیم اینا تکراری هستن و امیدوارم زودتر ماجرای جدید شروع بشه

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ممنونم از نظرت عزیزم💚فکر می‌کنم تا پارت پونزده اینا علاوه بر اینکه قصه‌ی جدید در جریانه، کنارش با دژاوو همزمانه تا خواننده بدونه کجای داستان دژاوو هستیم ولی بعدش کاملا جدید میشه

    ۲ سال پیش
  • تمنا

    0

    تا الان ک پارت های ابتدایی رو دارم میخونم بنظرم اومد ک رمان جالبی باشه

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    امیدوارم تا انتها دوسش داشته باشی عزیزم ولی بهت پیشنهاد میکنم برای اینکه حسابی ازش لذت ببری اول رمان در رویای دژاوو رو بخون😍💚💚💚

    ۲ سال پیش
  • عالی

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚

    ۲ سال پیش
  • .

    0

    .

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚

    ۲ سال پیش
کپی شد!