جوخه بیوه ها به قلم حدیث افشارمهر
پارت چهل و نهم :
فکری دیوانه وار به ذهنم خطور کرد. سریع از در خروج اضطراری بیرون رفتم و توی خیابون بغلی در اومدم.
گوشیم رو در آوردم و به سامانتا پیام دادم:
-زیر تختم پوله برام بیار نیاز دارم. سریع عجله دارم توی خطرم.
دو دقیقه پنج دقیقه هشت دقیقه بلاخره بعد از ده دقیقه زمان تلف کردن با هول و ولا از در پشتی به سمتم اومد.
نفس زنان دسته های پول رو از زیر لباسش بیرون کشید به سمتم گرفت و گفت:
-خی
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
syt
1ینی پنج بار وسط خوندن پارت پریدن مامان و داداشم😔 بیشتر اینکه حدیث تشنم کنه اونا تشنم میکردن😧
۳ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
🤣🤣🤣🤣پخ
۳ سال پیشZarnaz
0عالیییی بود مرسییی حدیث جونم ❤️❤️❤️چقدر مخ اریکا کار میکنه اگه من بودم همون وسط راه نفس کم می آورم میشستم بعدشم میرفتم زیر شکنجه های تردست😁😁
۳ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
همون دم اول میباختیم🤣
۳ سال پیشZarnaz
0دقیقا 🤣🤣😜😜
۳ سال پیشاسرا
0اول رمان🤒وسط رمان🥺آخرش😎😡
۳ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
🤣🤣🤣
۳ سال پیشآمینا
1چرا فرار کرد؟؟شاید با کمک تردست میتونست الماس رو پس بگیره. نمیدونم شایدم بدتر میشد.
۳ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
تردست باور نمیکنه که الماسش پودر شده رفته قرار قرار بود اریکا نتونست بهش عمل کنه
۳ سال پیشسونیا
0نیم ساعت منتظرم برام باز نمیشه💔
۳ سال پیشفائزه
0تمام تخیلاتم از دیروز تا الان بهم ریخت ..گفتم الان تردست میاد بغلس میکنه میگه اصلا نگران نباش کی تورو انداخته بیرون فلان بدبختو سکته داد که
۳ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
🤣شرمنددده
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Aa
0👏👏👏👏🙏💐