پارت شصت و سوم :

این بار نگاه محزون دریا به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود. تک تک صحنه ها را در ذهنش مرور کرده و با تمام وجود، رنج و دردی را که ماه صنم متحمل شده بود را درک میکرد. درک میکرد، چرا که نمونه ی جاوید را سالها مقابل چشمانش دیده بود. هوشیار! همانی که هر بار سرش گرم میشد حتی زمانه هم از دستش فرار میکرد. چه برسد به دریا که جوان بود و بی پناه!
ماه صنم پشت انگشتش را روی گونه ی سرد دریا کشید و لبخند محزوÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️