پارت سی و هفتم :

مهربان تا خونه رو دید انگار انرژی گرفت.از توی بغلم پایین پرید.از تاکسی پیاده شدم.کلید از توی کیفم در آوردم و در حیاط رو باز کردم.مهربان بالا و پایین میپرید و من با لذت و عشق مادرانه نگاهش میکردم.دختر قشنگم، پاره تنم.مهربان با هیاهو و سرو صدا توی خونه رفت.الان مامان و مهیا شکه میشن.کیفم رو توی دستم جابه جا کردم و وارد خونه شدم.ناگهان صدای جیغ و شادی مهیا و مامان بلند شد.کفشم رو در آوردم و خود

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️