پارت سی و پنجم :

ساعت ۱۰ بود که خسته و کوفته کیفم رو روی دوشم انداختم.مغازه ربع ساعتی بود که تعطیل شده بود.بارون بهاری می اومد و زمین رو می شست. اینقدر از اخبار تلوزیون این جور چیز ها قافل بودم که حتی از وضعیت آب و هوا هم خبر نداشتم.حسین که مسئول حسابداری بود با یک خداحافظی معمولی مغازه رو ترک کرد.از پشت کانتر بیرون اومدم.مبین چراغ هارو خاموش کرد و گفت:

- هنوز نرفتی؟

- دارم می رم.

آخر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️