صفر درجه به قلم سیده نرجس کشاورزی
پارت سی و پنجم :
ساعت ۱۰ بود که خسته و کوفته کیفم رو روی دوشم انداختم.مغازه ربع ساعتی بود که تعطیل شده بود.بارون بهاری می اومد و زمین رو می شست. اینقدر از اخبار تلوزیون این جور چیز ها قافل بودم که حتی از وضعیت آب و هوا هم خبر نداشتم.حسین که مسئول حسابداری بود با یک خداحافظی معمولی مغازه رو ترک کرد.از پشت کانتر بیرون اومدم.مبین چراغ هارو خاموش کرد و گفت:
- هنوز نرفتی؟
- دارم می رم.
آخر
لطفا صبر کنید...
