صفر درجه به قلم سیده نرجس کشاورزی
پارت سی و سوم :
از تاکسی پیاده شدم.کوچه تاریک ،تاریک بود.از تاریکی ترس و وهم داشتم.اما باید عادت میکردم.چون شب ها قرار بود این موقع برگردم. در همون اثنا در خونه عرفان اینا باز شد.شکه ایستادم و زیر چشمی نگاهی انداختم.خوف وحشتناکی سراسر وجودم رو گرفت.عرفان در حالی که سویچ توی دستش میچرخوند از خونشون بیرون اومد،به سمت ماشینش رفت.من رو ندیده بود .خودم رو کنار دیوار پشت تیر چراغ برق کشیدم و پشت شمشاد ها نشستم
لطفا صبر کنید...
