پارت سی و سوم :

از تاکسی پیاده شدم.کوچه تاریک ،تاریک بود.از تاریکی ترس و وهم داشتم.اما باید عادت میکردم.چون شب ها قرار بود این موقع برگردم. در همون اثنا در خونه عرفان اینا باز شد.شکه ایستادم و زیر چشمی نگاهی انداختم.خوف وحشتناکی سراسر وجودم رو گرفت.عرفان در حالی که سویچ توی دستش میچرخوند از خونشون بیرون اومد،به سمت ماشینش رفت.من رو ندیده بود .خودم رو کنار دیوار پشت تیر چراغ برق کشیدم و پشت شمشاد ها نشستم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️