پارت بیست و یک :

ﻤﻪ ﺭﺍ
ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺍﺣﺴــﺎﺱ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺭ ﺣﻖ ﺍﻭ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳــﺖ.
ﺩﺳـــﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﺸـــﺎﻧﻪ " ﺑﺮﻭﻳﻢ " ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻫﺮﺩﻭ ﺳـــﺮ ﻣﻴﺰ
ﺑﺮﮔﺸـــﺘﻨـﺪ. ﺩﺭ ﺗﻤـﺎﻡ ﻣـﺪﺕ ﺍﻗـﺎﻣـﺖ ﺩﺭ ﺧـﺎﻧـﻪ ﻣﻬﺮﯼﺟـﺎﻥ، ﻣﻬﺘـﺎﺏ

ﻫﻴﭻﻭﻗﺖ ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺍﻭ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ.
ﻣﻬﺮﯼﺟﺎﻥ ﺑﻠﻨﺪ ﺷـﺪ ﻭ ﺷـﻮﻣﻴﻨﻪ ﺭﺍ ﺭﻭﺷـﻦ ﮐﺮﺩ، ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ ï

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    0

    💞

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️