پارت صد و پنجم :

گلشن بالاخره پس از کلی فکر کردن ساده ترین و کلاسیک ترین لباس را برای خودش انتخاب کرده بود. بادی آستین بلند؛ کت و شلوار کرپ و مشکی‌اش. یک شال ساده و آسمانی هم روی موهای بازش کشیده بود و هر دو طرفش را روی شانه‌هایش انداخته بود؛ کلی هم با خود ابراز امیدواری کرد که مورد قبول میزبانانش باشد!
فرهاد در را باز کرد و خودش را کنار کشید تا اول گلشن وارد شد. این بار سومی بود که به آن‌جا می‌آمد و ه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • آرزو

    1

    ای بابا وضع من از فرهاد مظفری بهتره که🫣🫣🫣😂

    ۶ ماه پیش
  • مریم

    0

    فلسفه ی این صلح عمر چیه؟ چرا باید قمرالملوک همچین کاری بین پسراش بکنه؟🤔

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    چون اون یکی پسرش همون‌طور که فرهاد یه جا توضیح داد، کنج عزلت گزیده بود🤭

    ۲ سال پیش
  • Roghayyeh

    1

    منم مثل شما همیشه تو ذهنم شخصیت هایی هستن که زندگی میکنن یعنی من روانیم؟

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    نمی‌دونم والله این طور که بقیه به من گفتن شاید😂

    ۳ سال پیش
  • Roghayyeh

    0

    اشکال نداره بهم خوش میگذره🤣

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    به منم🤣💚

    ۳ سال پیش
  • مهدیه (همون رویا)

    2

    وای وای وای وای من مردم برا این پارتتتتت دارم پس میوفتم از ذوققق 😍😍😍😍 فقط امیدوارم عطا چیزیش نشه وگرنه منم خیلی دردم میاد 😁

    ۳ سال پیش
  • مهدیه (همون رویا)

    3

    یکی هست بیشتر کامنتای منو لایک میکنه احساس میکنم اونم فن عطاس لطفا خودشو نشون بده باهم بریم تو یه سنگر به هر حال یه دست صدا نداره 😁😁

    ۳ سال پیش
  • پری

    0

    بریم 😂👐

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    بفرما مهدیه جان هم سنگرت پیدا شد😂💚

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    عزیزم😂😂😂

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    نه چیزیش نمی‌شه نگرانش نباش😍 کلا طفلی فشار رو داره🥲 مثل بابای من قربونش برم اونم هی دستگاه فشارش باهاشه تازه اگه بگه طبیعی است اعصابش خرد می‌شه😂😂

    ۳ سال پیش
  • پری

    1

    من در این مضمون و شبیه به این رمان خوندم و پیشه خودم بعضی جاهاشو حدس میزدم که بعدش متوجه شدم اصلاا اونطوری نیست و رمانه خیلی عالیی هستش و اینکه منم از اینکه میفهمم که واقعی نیستن شخصیتا افسردگی میگیر

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خوش به حالم که دژاوو در نظرتون عالیه🥲💚

    ۳ سال پیش
  • زینب

    3

    عالی بود واقعا حس میکردم که منم داخل عمارتم و همه چیزو به چشم میبینم مرسی ازت

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    وااااهااااای عشق می‌کنم وقتی می‌گین رمان رو می‌بینید☺️☺️☺️☺️

    ۳ سال پیش
  • نسترن

    1

    جذاب🌹

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    به به😎

    ۳ سال پیش
  • سیتا

    3

    وای این پارت چقدررر خوب بود چقدر خندیدم

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    امیدوارم پارت امشب و فرداشبمون هم خنده به لبات بیاره🥲💚یعنی برای همه‌ی بچه‌ها.... مرتضی رو داریم😍

    ۳ سال پیش
  • moon

    1

    قشنگ بود و چقد ترمه اعصاب خورد کنه

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    هر دو قسمت کامنتت خیلی زیاد موافقم😂

    ۳ سال پیش
  • یاس

    1

    😍

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    😍💚

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    0

    یکی نیست به ترمه بگه این مقامی که یه شبه برات اومده یه شبه هم ازت میگیرن دل خوش نباش. خوش یه حال گلشن که فرهاد اینقدر عاشقشه 💙💜💙💜

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    متنفرم از ترمه😕 غرور که هرگز نداشت الانم درگیر حرص دادنه فرهاد انگار که فرهاد عاشقش بوده در حقش نامردی کرده😕

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    یعنی این پارت هر دیالوگی برای ترمه نوشتم خودمم حالم بد شد هی بهش می‌گفتم لال شی دختر😕

    ۳ سال پیش
  • امینا

    0

    آره آدم با شخصیت هایی که می سازه انس میگیره چون شما موقع نوشتن احساس شخصیت ها خودتون رو درگیر میکنید معلومه با بود و نبودشون حالتون فرق میکنه امیدوارم همیشه حال دلت خوب باشه🥰

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ممنونم از امیدواریت و دقیقا همین‌طوره که گفتی🥲💚

    ۳ سال پیش
  • ایلما

    1

    تحت هرشرایطی فرهادمیرزاحرف اول ومیزنه 😁دیدین ک قمرجون دلش نمیاد اذیت بشه عطا م ک مهربونی خاص خودش وداره ینی خوشم میادهرجورشده تیکه میندازه ب فرهاد گاومیش😂

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    آره فرهاد میرزا خودش می‌دونه چقدر جای پاش سفت و محکمه😍

    ۳ سال پیش
  • هاوژین

    3

    گاومیش ،قارون،فرهاد میرزا،گلابی چه میکند عطاااا🤣

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    بزرگوار توی خود لحظه تیکه‌هاش جور می‌شن اصلا از اون آدم‌ها نیست که بعدا یادش بیافته چی باید می‌گفت😂هرگز روی دیالوگ‌هاش فکر نمی‌کنم انقدر که سریع تو ذهنم میان

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    3

    واقعا شما نویسنده ها یه نوع نخبه این و فکر خلاقی دارین که همزمان دیالوگ می نویسید و هم زمان میمیک صورت و حرکات دست و بدنشون رو برای خواننده توضیح میدین واقعا دست مریزاد دارید💙💙

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    عزیزممم چقدر لطف داری😍💚 همین که دژاوو برات کاملا قابل لمس و دیدنه کلی برام ارزشمنده😎

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️