تو نشانم بده راه به قلم فاطمه اصغری
پارت چهل و سوم :
گذشته:
دستهایم را به پهلو میگذارم و کمرم را رو به عقب میکشم. گردنم در اثر چندین ساعت کار مداوم درد گرفته بود. روی طرحهای ریز این دیوار، ورق طلا کار میکردم و باید نهایت تلاشم را میکردم تا کار تمیز از آب دربیاید. چندین ساعت بود که بدون استراحت خم شده و چسب قسمتهایی که باید ورق میچسباندم را میزدم.
خانم شهسواری از آن سر سالن صدایم میزند تا پیشش بروم و دقایقی را استر
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
بله. ولی عشق ادما رو کور میکنه. اونم وقتی بیتجربه و خام باشن.
۴ ماه پیشحمید
0خیلی ناراحت شدم
۱ سال پیشتبسم
0قلم نویسنده رو دوست دارم
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عزیزید.😊🌺🌺
۲ سال پیشمریم گلی
1هر چقدر بیشتر میخونم بیشتر به این نتیجه میرسم که بعضی ها چه بی خود به خاطر یه لحظه هوس یه عمر خوشبختی شونو فدا میکنن،عین سمیر
۳ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
دقیقا.💕
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نیلین
0اگر به من بود توی همون مراسم خواستگاری رفتارای مادرش سمیر میدیدم میگفتم نه . به هرحال سمیر عمری با توجه های بیش از حد و غیر منطقی بزرگ شده.