ماتیلدا به قلم حانیه باصری
پارت ششم :
پس خودش بود.
اخمام توی هم رفت و نا مفهوم به صورت و بعد دستش نگاه کردم.
از اونجایی که معمولا آدم ترسویی نبودم و اصلا دلم نمیخواست که کسی فکر کنه میترسم چهره پر اعتماد به نفسی به خودم گرفتم و دستشو گرفتم و گفتم :
- حتما باید کارت ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

Rasta
1خیلیییی خفنههه