ماه زخمی به قلم روژان کاردان
پارت سوم :
آدرس روستا رو توی ویز زدم. سه ساعت راه داشتم تا اونجا. آهنگی گذاشتم و راه افتادم. ناخودآگاه به این شش ماه فکر کردم.
تو دفترم نشسته بودم و داشتم پروندهی شاکی جدیدمو نگاه میکردم که با صدای جیغ زنی که پشت هم تکرار میکرد:
-میخوان سنگارش کنن! میخوان سنگ سارش کنن! تو رو خدا کمک کنید!
از اتاق بیرون رفتم و دیدم کوهیار و سوگل هم اومدن بیرون و با تعجب دارن به خانم روبهرو نگاه میکنن.
کوهیار زودتر از ما به خودش اومد و گفت:
-خانم لطفا آروم باشید، بگید چی شده؟
من به طرفش رفتم و سعی کردم آروم به طرف مبل ببرمش تا بشینه.
روی مبل نشست و فقط با صدای بلند گریه میکرد.
سوگل که معلوم بود اعصابش خورد شده با بد اخلاقی گفت:
-من میرم اتاقم. جلسه دارم.
کوهیار به خاطر لحن تندش با اخم بهش نگاه کرد. من گفتم:
-برو عزیزم.
به طرف خانمه برگشتم و گفتم:
-ما که نمیدونیم چرا جیغ میزدید و گریه میکردید! لطفا توضیح بدید تا ما هم بتونیم بفهمیم، شاید تونستیم کمکتون کنیم.
یکم آروم شد. به من و کوهیار نگاهی کرد گفت:
-من از روستا اومدم. هیچکس نمیدونه من اینجام! میخوان دخترمو سنگسار کنن؛ چون شوهرشو کشته، اما دخترم فقط از خودش دفاع کرده.
نمیذارن به پلیس خبر بدیم. میخوان خودشون مجازاتش کنن. خان روستا هم رفته مسافرت و نیست که بتونه جلوشونو بگیره.
امروز رفتم دادگاه گفتن خانم اسفندیاری کمک میکنن به کسایی مثل دختر من. خواهش میکنم کمکم کنین.
کوهیار اخمی کرد، بلند شد و گفت:
-با این تعریفی که شما از روستاتون کردید مهوا خودشم بخواد من نمیذارم بیاد اونجا برای کمک، اما من پروندهتون رو قبول میکنم.
یهو خانمِ با ترس پاشد و گفت:
-نمیشه! بعدش میگن حتما سروسری با دخترم داشتی که قبول کردی پرونده شو. اصلا خانما نباید با اقایون صحبت کنن. منم هیچکس نمیدونه اینجام.
کوهیار بلند شد و گفت:
-کاری از دست ما بر نمیاد.
دلم برای چشمای ترسیده و غمگین خانمِ سوخت:
-کوهیار یکم داری تند میری به نظرم!
اینم مثل بقیهی پروندههاست!
کوهیار اخمی کرد بهم و گفت:
من میرم روستا، بالأخره دختره رو تحویل میدیم بعد تو برو وکالتشو قبول کن و دیگه ادامه نده مهوا.
خانمه با لبخند پاشد و اشکاشو پاک کرد گفت:
-عالیه. شما میتونید ثابت کنید اون دفاع کرده از خودش؟
نگاه نگران کوهیار نشون میداد اصلا راضی نیست قبول کنیم، اما خب من به خاطر همین وکیل شدم تا به تمام زنایی که میتونم کمک کنم.
خانمه با کوهیار رفت داخل اتاقش...
با صدای بوق ماشین و خوردن محکم ماشینم به ماشین جلویی از فکر اومدم بیرون.
با وحشت داشتم نگاه میکردم، خدایا این تصادف دیگه چی بود این وسط!
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

محدثه
0عالی