پارت یک :

کلافه به حکم توی دستم نگاه کردم و برای بار صدم تکرار کردم:
-اعدام!
تا شاید بتونم این حکم ناعادلانه رو هضم کنم. من نتونستم؛ شکست خوردم، اما آخه اون فقط ۱۷سالشه!
تندتند راه می‌رفتم و دنبال یه راه حل بودم، اما هیچ. من کل این شش ماه، تمام تلاشم‌و کرده بودم براش، اما نشد. آخرین راه، رضایته.
شیوا خیلی به من اصرار کرده بود هرگز پام‌و تو اون روستا نذارم، اما من نمی‌تونستم بیخیالش بشم. همه تو اون خراب شده می‌دونستن شیوا برای دفاع از خود، شوهرش‌و کشته، اما بازم می‌گفتن نه! فقط اعدام. یک سال فرصت داشتم تا هجده سالگی شیوا رضایت بگیرم. باید برم اون روستا.
کیفم‌و از روی میز برداشتم. از دفتر زدم بیرون.
حوصله‌ی رانندگی نداشتم. سر همین یه تاکسی دربست گرفتم و نشستم. سرم‌و به پشت صندلی تکیه دادم و رفتم تو فکر.
چطوری باید به عزیز بگم می‌خوام برم اون روستا؟ اصلا چطوری برم به روستایی که هنوزم سنگسار می‌کنن زنا رو و مرد سالاریه؟ چطوری برای این دختر هفده ساله رضایت بگیرم؟
پیاده شدم و رفتم خونه. در حیاط رو که باز کردم با صحنه‌ی روبه‌روم لبخند عمیقی رو صورتم نشست. مامان مثل هر روز با عشق داشت با گلاش حرف می‌زد. درسته حیاط خونمون کوچیکه، اما سرتاسرش با گلای رنگی‌رنگی پر شده بود و همین حس زندگی می‌داد به آدم.
مامان برگشت طرفم و با لبخند گفت:
-خوش اومدی پلنگ مامان.
-عزیز صد دفعه نگفتم به من نگو پلنگ؟ آخه من کجام شبیه پلنگه؟
عزیز پشت چشمی نازک کرد و گفت:
-همون موقعی که لباتو انقدری کردی و دماغتو باریک شبیه پلنگ شدی.
دو سه دفعه اومدم بگم:
-چون نمی‌خواستم شبیه اون دخترت باشم.
اما بازم سکوت کردم. دلم نیومد دلش بشکنه.
-عزیز میای بشینی رو تخت؟ یک لحظه کارت دارم.
خودم به سمت تخت کوچیکی که گوشه‌ی حیاط بود رفتم و روش نشستم.
نشستن عزیز و کنارم حس کردم. سرم‌و بالا آوردم. به چین و چروک‌های کنار چشمای مشکی ریزش نگاه کردم.
می‌دونستم چقدر از این که بخوام برم اذیت می‌شه، اما من راهی نداشتم.
-حرفت‌و بزن مادر، چیه که باعث شده چشمای خوشگلت این طوری با غم به من نگاه کنه؟
بلند شدم تا اشکی که از چشمام میاد رو نبینه:
-حکمش اومد.
مکثی کردم و بعد ادامه دادم:
-اعدام!
عزیز «هینی» کشید و محکم کوبید تو صورت خودش. برگشتم سمتش:
-چی‌کار می‌کنی عزیز؟
بلند شد و با گریه گفت:
-شیوای مظلوم من! وای مهوا هیچ کاری نمی‌تونی بکنی؟
-چرا! می‌خوام برم روستا رضایت بگیرم.
عزیزم با خشم بهم نگاه کرد و داد زد:
-دیگه چی مهوا خانم؟ می‌خوای بری بکشنت؟ کم تهدیدت کردن وقتی این پرونده رو قبول کردی؟
نمی‌ذارم مهوا.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    😍بریم برای شروع

    ۵ ماه پیش
  • ندا

    0

    بریم شروع کنیم رمانو 👀💕

    ۷ ماه پیش
  • ..

    0

    فعلا خوب تا بقیش ببینیم چی میشه

    ۱ سال پیش
  • ایل ماه

    0

    به نظرم تا اینجای کار رمان جالبی بود..

    ۱ سال پیش
  • yalda

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • فاطی

    0

    بریم ببینیم رمانش چطوریه

    ۲ سال پیش
  • محدثه

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • مهدیا

    0

    تا اینجاش ک خوبه

    ۲ سال پیش
  • ماری

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • معصومه

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • Maryam

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • مریم

    1

    خوب

    ۲ سال پیش
  • سارینا

    0

    اوکی

    ۲ سال پیش
  • سارا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • زینب

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
کپی شد!