فانتوم به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت هفتاد و نهم :
نگاهی که چیزی نمونده بود تا به اشک بشینه رو به چشمهای جدیش رسوندم.
اخمهاش پررنگ تر شد و فشار دستهاش هم دور صورتم بیشتر.
- لج کردی با من؟ من که گفتم مسعود مشکلی با این موضوع نداره چرا باز حرف از رفتن میزنی؟
- خب نمیشه تا همیشه اینجا بمونم، اصلا درست نیست.
- کی درست و غلطش و تعیین میکنه؟
تا خواستم حرفی بزنم سریع گفت:
- البته اگه پیش من راحت نیستی اون بحثش جداست ولی
لطفا صبر کنید...

نازی
0شاتم نمیخوری؟سرمه دیگه یجوری شده هعیی :/