پارت سیزده :

هنوز محو تماشای چرخ دامن های رنگی سرخ و سبز بودم که مارکو شبیه غول چراغ جادو کنارم ظاهر شد.

با نجوای آرام و هیس مانندگفت:

-ذبیح رو تو گورستان ماشین تمساح می تونی پیدا کنی. به هیچ کس اعتماد نکن.

این روزها آستانه تحملم به پایین ترین حد خود رسیده بود.

با طعنه ای آرام زیر لب گفتم:

-تو فکر می کنی گیتا خونه زرینه رو به اتیش کشیده؟

مارکو گویا نگران ف

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ....

    1

    عالیه زیادی به دل میشینه

    ۳ سال پیش
  • طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان

    تشکر از نظر پرمهرتان...

    ۳ سال پیش
کپی شد!