پارت نوزده :

به محض وارد شدنم به قیافه عصبی مریم نگاهی انداختم و کلیدم رو با تردید به جاکلیدی آویز کردم.
نکنه فرزاد چیزی بهش گفته که انقدر برزخ؟
کولم رو همون جا کنار در انداختم و وارد شدم.
مریم نگاهش رو از گوشی میون دستش گرفت و با اخم نگاهی به صورتم انداخت و گفت:
- شامت روی گازه.
دست از تایپ کردن کشید و گوشی رو روی گوشش گذاشت.
حین رفتن به اتاق تقریبا جیغ زد:
- فرزاد این چرت و پرت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    3

    عالیه همیشه ازاین پارتهای خوب خوب بذارید😁

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️