فانتوم به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت شانزده :
با سفره بیرون اومدم و گفتم:
- ببخشید دیگه، زندگی دانشجویی امکانات چندانی نداره.
خودش پیش قدم شد و سفره رو از دستم گرفت پهن کرد.
- خیلی وقته روی زمین غذا نخوردم.
لبخندی زدم و وارد آشپزخونه شدم.
داشتم بطری دلستر رو از یخچال بیرون میآوردم که ساره وارد شد و به دیوار تکیه داد.
با چشم به بیرون اشاره کرد و آروم پرسید:
- جریان چیه؟
- بعدا تعریف میکنم.
دیس کتلت و بق
لطفا صبر کنید...

انیتا
0عالی