پارت شانزده :

با سفره بیرون اومدم و گفتم:
- ببخشید دیگه، زندگی دانشجویی امکانات چندانی نداره.
خودش پیش قدم شد و سفره رو از دستم گرفت پهن کرد.
- خیلی وقته روی زمین غذا نخوردم.
لبخندی زدم و وارد آشپزخونه شدم.
داشتم بطری دلستر رو از یخچال بیرون می‌آوردم که ساره وارد شد و به دیوار تکیه داد.
با چشم به بیرون اشاره کرد و آروم پرسید:
- جریان چیه؟
- بعدا تعریف می‌کنم.
دیس کتلت و بق

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • انیتا

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️