فانتوم به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت پانزده :
با غصه چشم بستم و کلافه دستی به صورتم کشیدم.
خاک روی شلوارش رو تکوند و گفت:
- حتما فرزاد و مهران رو هم میشناسی؟
به تأیید سر تکون دادم که دیگه چیزی نگفت.
با حس گرسنگی لقمهی داخل کیفم رو بیرون آوردم و بدون غل و غش از وسط نصفش کردم و یکی از قسمتها رو به سمتش گرفتم.
با مکث نگاهش رو از روبهروش گرفت و به دستم داد.
دستم رو تکونی دادم و گفتم:
- بفرمایید.
اینبار نگاه
لطفا صبر کنید...

Aa
0عالی بود ممنون🙏⚘⚘⚘