سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و هفده :
همه هاج و واج بهشون خیره بودیم که عمو گفت: باعث و بانیش بوقلمونها و ویانا بودن.
وقتی نگاه همه رو سمت خودش دید چند تا تک سرفه کرد.
- با خانواده ویانا رفته بودیم روستاشون، تو یکی از صبحها که گرمای هوا بینهایت بود داشتم واسه خودم تو روستا قدم میزدم که دیدم ویانا از توی یه کوچه بیرون پرید اونم به حالت فرار، منم دنبالش دویدم و...
***
سه تامون توی سکوت نشسته بودیم.
هی
لطفا صبر کنید...
