پارت صد و هفده :

همه هاج و واج بهشون خیره بودیم که عمو گفت: باعث و بانی‌ش بوقلمون‌ها و ویانا بودن.
وقتی نگاه همه رو سمت خودش دید چند تا تک سرفه کرد.
- با خانواده ویانا رفته بودیم روستاشون، تو یکی از صبح‌ها که گرمای هوا بی‌نهایت بود داشتم واسه خودم تو روستا قدم می‌زدم که دیدم ویانا از توی یه کوچه بیرون پرید اونم به حالت فرار، منم دنبالش دویدم و...

***

سه تامون توی سکوت نشسته بودیم.
هی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!