پرونده ی ناتمام به قلم الهه محمدی
پارت دویست و هشتاد و هشتم :
یاد روزی افتاد که لاکی رسید. پنج ماه بعد از بازگشت الیسا. وقتی توی فرودگاه الیسا را دید، چنان واقواقی راه انداخته بود که داشت باکس خودش را پاره میکرد. الیسا که از توی باکس بیرونش کشید، حیوان کوچک داشت از سروکلهاش بالا میرفت. لبخندی زد و گفت:
-بیارش با من. فوقش مامان راش نمیده، دامون میبرتش خونهاش. مام شبا میریم اونجا.
جوابی نداده بود که زنگشان به صدا درآمد. ایلحان در را

لطفا صبر کنید...

آمینا
1چه زندگی رو دور آروم افتاده نکنه طوفانی در راه هست😄😉