پارت دویست و هشتاد و هشتم :

یاد روزی افتاد که لاکی رسید. پنج ماه بعد از بازگشت الیسا. وقتی توی فرودگاه الیسا را دید، چنان واق‌واقی راه انداخته بود که داشت باکس خودش را پاره می‌کرد. الیسا که از توی باکس بیرونش کشید، حیوان کوچک داشت از سروکله‌اش بالا می‌رفت. لبخندی زد و گفت:
-بیارش با من. فوقش مامان راش نمی‌ده، دامون می‌برتش خونه‌اش. مام شبا می‌ریم اونجا.
جوابی نداده بود که زنگشان به صدا درآمد. ایلحان در را

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمینا

    1

    چه زندگی رو دور آروم افتاده نکنه طوفانی در راه هست😄😉

    ۱ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    انشالله که نیست

    ۱ سال پیش
کپی شد!