پارت دویست و هشتاد و نهم :

با توقف‌های پیاپی و شیطنت بچه‌ها، ساعت از ۱۲ شب گذشت که به تبریز رسیدند. هوای خنک و پاک شهر، پایین نیامده مست‌شان کرد. آدا و ایران اغلب ساعت ۱۱ می‌خوابیدند. اما شور و حال آن شب‌ها، خصوصا شبی که می‌دانستند مسافرانشان می‌رسند، خواب را از چشمانشان ربود. زنگ نزده، در باز شد. آرشا توی کوچه آمد و شلوغ بازی از همانجا شروع شد. معلوم بود توی حیاط بوده است. چون نامزدش آیدا هم پشت سرش مقابل در آمد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمینا

    0

    چقد این ایران پسر دوستِ.🥰🥰🥰😍🤩🤩

    ۱ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    😄😄😄

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    خانواده های شلوغ همین دورهمی هاش خیلی قشنگه ،اینا جمع میشن یاد دورهمیای نوروز و سیزده بدر ویلدای خودمون می افتم ،مااز اینا شلوغ تریم

    ۱ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    انشالله همیشه خوش باشید و دورهمی‌هاتون پابرجا

    ۱ سال پیش
کپی شد!