پرونده ی ناتمام به قلم الهه محمدی
پارت دویست و هشتاد و نهم :
با توقفهای پیاپی و شیطنت بچهها، ساعت از ۱۲ شب گذشت که به تبریز رسیدند. هوای خنک و پاک شهر، پایین نیامده مستشان کرد. آدا و ایران اغلب ساعت ۱۱ میخوابیدند. اما شور و حال آن شبها، خصوصا شبی که میدانستند مسافرانشان میرسند، خواب را از چشمانشان ربود. زنگ نزده، در باز شد. آرشا توی کوچه آمد و شلوغ بازی از همانجا شروع شد. معلوم بود توی حیاط بوده است. چون نامزدش آیدا هم پشت سرش مقابل در آمد
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

آمینا
0چقد این ایران پسر دوستِ.🥰🥰🥰😍🤩🤩