پرونده ی ناتمام به قلم الهه محمدی
پارت دویست و هشتاد و پنجم :
برگشت سمتش. دو انگشت شست و میانیاش را حلقهای کرد و مانند قلاب انداخت دور ران گرشا. انگشتانش بهم نرسید، اما میدانست نقطهضعف گرشا ماساژ تنش و رانهایش است. از خندهاش فهمید؛
-کجا؟
-دستتو بکش، یه کمم صبر کن.
در همان حال سرش را نزدیک گرشا کشید:
-صبر تو رو من ندارم.
-چپ میکنیما.
بیتوجه به هشداری که شنید، یک دستش را دور گردن گرشا انداخت و دست دیگرش را روی سینهی

لطفا صبر کنید...

آمینا
1همینجا پسر رو درست نکنن خوبه😅😅