پارت دویست و هشتاد و پنجم :

برگشت سمتش. دو انگشت شست و میانی‌اش را حلقه‌ای کرد و مانند قلاب انداخت دور ران گرشا. انگشتانش بهم نرسید، اما می‌دانست نقطه‌ضعف گرشا ماساژ تنش و ران‌هایش است. از خنده‌اش فهمید؛
-کجا؟
-دستتو بکش، یه کمم صبر کن.
در همان حال سرش را نزدیک گرشا کشید:
-صبر تو رو من ندارم.
-چپ می‌کنیما.
بی‌توجه به هشداری که شنید، یک دستش را دور گردن گرشا انداخت و دست دیگرش را روی سینه‌ی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمینا

    1

    همینجا پسر رو درست نکنن خوبه😅😅

    ۱ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    شیطون😄

    ۱ سال پیش
کپی شد!