پرونده ی ناتمام به قلم الهه محمدی
پارت دویست و هشتاد و سوم :
بارانی ریز بیوقفه میزد و مثل سیریش به شیشه میچسبید. مدام از پشت برفپاکن خیابان را رصد میکرد راه باز شود. بلافاصله هم چشمانش به تایمر ساعت میچسبید. کارهای اداره آنقدر پشت هم به میزش چسبید که دست آخر با تأخیر حرکت کرد. زمان داشت، اما ترافیک تهران ممکن بود دیر به فرودگاه برساندش!
از گرهی ترافیک که رها شد، چیزی به تایم رسیدن الیسا نمانده بود. پا روی پدال گاز فشرد به موقع برسد. ب
لطفا صبر کنید...
