پارت دویست و هشتاد و سوم :

بارانی ریز بی‌وقفه می‌زد و مثل سیریش به شیشه می‌چسبید. مدام از پشت برف‌پاکن خیابان را رصد می‌کرد راه باز شود. بلافاصله هم چشمانش به تایمر ساعت می‌چسبید. کارهای اداره آنقدر پشت هم به میزش چسبید که دست آخر با تأخیر حرکت کرد. زمان داشت، اما ترافیک تهران ممکن بود دیر به فرودگاه برساندش!
از گره‌ی ترافیک که رها شد، چیزی به تایم رسیدن الیسا نمانده بود. پا روی پدال گاز فشرد به موقع برسد. ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!