پرونده ی ناتمام به قلم الهه محمدی
پارت دویست و هفتاد و هفتم :
فصلبیستوچهار
پشت هم توی صف نشسته بودند و مدام از کنار یکدیگر کله میکشیدند تا ببینند کی نوبتشان میشود. یاشار از کنار چشم مدام برای ثمانه چشم و ابرو میآمد. از بیتوجهی او لجش گرفت و زیر لب غُر زد. کلافهگیاش را به صف طولانی، گرما و تعریقش زیر ماسک وصل کرد:
-اه، پختیم!
گرشا برگشت سمتش. بین رضا و یاشار نشسته بود:
-چرا هی به خودت میپیچی؟
رضا جای یاش

لطفا صبر کنید...

م
0وای ازاین واکسن کرونا که از خود کرونا بدتر داستانش تمامی نداره ،هر روز یه داستان جدید ازش درمیاد