پارت دویست و هفتاد و هفتم :

فصل‌بیست‌وچهار



پشت هم توی صف نشسته بودند و مدام از کنار یکدیگر کله می‌کشیدند تا ببینند کی نوبت‌شان می‌شود. یاشار از کنار چشم مدام برای ثمانه چشم و ابرو می‌آمد. از بی‌توجهی او لجش گرفت و زیر لب غُر زد. کلافه‌گی‌اش را به صف طولانی، گرما و تعریقش زیر ماسک وصل کرد:
-اه، پختیم!
گرشا برگشت سمتش. بین رضا و یاشار نشسته بود:
-چرا هی به خودت می‌پیچی؟
رضا جای یاش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    وای ازاین واکسن کرونا که از خود کرونا بدتر داستانش تمامی نداره ،هر روز یه داستان جدید ازش درمیاد

    ۱ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    واقعا

    ۱ سال پیش
کپی شد!