پارت دویست و هفتاد و ششم :





صدایش را از توی اتاقش شنید. گرشا هم هنوز نیامده بود. خودش را با آرشا سرگرم کرد. در حالیکه چشم به در داشت ببیند گرشا چه وقت برمی‌گردد. مطمئن بود خانه‌ی گل‌نسا هم نرفته است. عادت داشت وقتی می‌خواهد فکر کند قدم بزند. از قدم زدن توی شهر که خسته شد، سمت خانه برگشت. وارد حیاط که شد، چراغ زنبوری‌های بالای در روشن بود و حباب‌های بین باغچه. دست در جیبش کرد و جعبه‌ی فلزی سیگارش ر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمینا

    0

    ایران نرم میشود

    ۱ سال پیش
کپی شد!