پرونده ی ناتمام به قلم الهه محمدی
پارت دویست و هفتاد و ششم :
صدایش را از توی اتاقش شنید. گرشا هم هنوز نیامده بود. خودش را با آرشا سرگرم کرد. در حالیکه چشم به در داشت ببیند گرشا چه وقت برمیگردد. مطمئن بود خانهی گلنسا هم نرفته است. عادت داشت وقتی میخواهد فکر کند قدم بزند. از قدم زدن توی شهر که خسته شد، سمت خانه برگشت. وارد حیاط که شد، چراغ زنبوریهای بالای در روشن بود و حبابهای بین باغچه. دست در جیبش کرد و جعبهی فلزی سیگارش ر
لطفا صبر کنید...

آمینا
0ایران نرم میشود