فانتوم به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت دوم :
سرش رو بالا گرفت و با بغض گفت:
- همش ازدواجمونو عقب میندازه(شونه بالا انداخت و با تأسف ادامه داد) تقصیر خودمه، هر لحظه در اختیارش بودم همش تو دست و پاش بودم هر وقت سوت زد مثله سگ خودمو توی هر شرایط و ساعتی بهش رسوندم حالا هی دست دست میکنه. چند ترم دیگه درسم تموم میشه و باید برگردم شهرستان.
با پشت دست اشک چشمش رو گرفت که کنارش زدم و گفتم:
- برو صورتتو آب بزن، خودم انجام میدم.
- چیکار کنم سرمه؟ اگه باهام ازدواج نکنه و ولم کنه من دیگه آدم میشم؟ بخدا میمیرم.
همونجا روی سرامیکهای آشپزخونه نشست و بیصدا زیر گریه زد.
با کلافگی مرغها رو مزه دار میکردم و با غیض به مهران زل زده بودم که سرش رو بلند کرد و یکه خورده نگاهم کرد.
دود توی دهنش رو بیرون فوت کرد و به معنای چیه سر تکون داد که پشت چشمی براش نازک کردم و روی ظرف مرغها سلفون کشیدم و دستهام رو شستم.
- پاشو بریم ببینیم مریم کجا مونده، پاشو انقدر آبغوره نگیر… گو*ه نزن تو اعصابمون پاشو ببینم.
با فین فین از جاش بلند شد و به سمت سینک رفت و به صورتش آب زد.
من و ساره همشهری بودیم و اوایل توی خوابگاه بودیم ولی بعد خونه گرفتیم و چند ماه بعدش هم مریم باهامون همخونه شد و اینجوری کرایه سه قسمت میشد و به تبع خرجمون هم کمتر میشد حالا یه چند ماهی میشد ساره تصمیم گرفته بود با مهران زندگی کنه و رفته بود خونش.
از اون موقع تا الان که بالاخره داشتیم مدرک کارشناسیمون رو میگرفتیم هر سه تامون با هم دوست بودیم.
از آشپزخونه بیرون زدیم که توجه مهران به صورت سرخ و چشمهای ملتهب ساره جمع شد و فوری از جاش پرید:
- چی شده؟ چرا گریه کردی؟
ساره خواست کنارش بزنه که مهران دستش رو گرفت و بغلش کرد و گردنش رو بوسید:
- چی شده خانومم؟
- اهههه چشم و گوش منو باز نکنیدها.
مهران لب ساره رو محکم بوسید و گفت:
- تو خودت یه ملتو به انحراف میکشونی.
ساره با خنده سرش رو توی سینه مهران پنهان کرد و در جواب نجواهایی که مهران زیر گوشش می گفت فقط سر تکون میداد.
تنهاشون گذاشتم و به طبقه بالا رفتم و دیدم مریم روی تخت دراز کشیده و چشمهاش بسته هست.
از مدل نفس کشیدنش فهمیدم بیداره، کنارش نشستم و دست سردش رو میون دستهام گرفتم که زیر لب گفت:
- بهم پیام داده.
سکوت کردم تا ادامه بده.
- پرسید سقط کردم یا نه.
کنارش دراز کشیدم و چشم بستم:
- تو چی گفتی؟
نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد و خودش رو توی بغلم کشوند و چشم بست:
- اینکه نمیتونم ازش کینه بگیرم و زود فراموش میکنم کارهاش رو از عشقه یا حماقت؟
چنگم رو توی موهای کوتاه و لختش فرو کردم و کشیدم، با درد دستم رو پس زد و جیغ زد:
- اییی وحشی، خری؟
از جام بلند شدم و روبهروی آینه وایسادم، تیشرتم که یه طرح خرگوش برجسته با گوشهای آویزون داشت رو توی تنم صاف کردم و موهام رو باز کردم و دوباره بستم.
- اون خر درونت رو مهار کن مریم، فرزاد آدم بشو نیست.
- گفت کجایی؟
با چشمهای گشاد شده برگشتم سمتش:
- نگو که آدرس دادی بیاد؟
بالشت رو برداشت و جلوی صورتش گرفت:
- دلم براش تنگ شده خب!
برس جلوی آینه رو برداشتم و محکم سمتش پرت کردم که از شانس خوبش از کنار سرش گذشت و بهش نخورد.
- مرده شور خودت و اون دوست پسر روانیتر از خودتو ببرن.
اصلا از فرزاد خوشم نمیاومد، یه پسر لات و بیکله که نه حرف زدن درستی داشت نه رفتار درست.
با من هم خیلی لج بود و هزار بار به هر ترفندی خواسته بود رابطه من و مریم رو خراب کنه و موفق نشده بود.
پسرها داشتن سفره یکبار مصرف پهن میکردن که نگاه سعید بهم افتاد و گفت:
- کجایید شما؟ مثلا اومدیم دور هم باشیم.
یه سیخ بال کبابی از توی سینی که دستش بود برداشتم و با حرص روی زمین نشستم.
- چته؟
با غیض سمتش برگشتم:
- از اون عنتر خانم بپرس که هنوز نیومده فرزاد خان رو دعوت کرده بیاد.
سعید یکه خورده و با تعجب گفت:
- وای این دختره چرا انقدر نفهمه؟( صداش رو پایین آورد و نگاهی به کوشا انداخت که کنار وحید و مهران نشسته بود و توجهش به ما جلب شده بود) این مگه سقط نکرده؟ مگه پسره ولش نکرد؟ مگه نزدیک نبود بمیره از خونریزی و درد؟ عار نداره؟ شرف نداره؟
خودم هم اعصابم خیلی خرد شده بود، شونه بالا انداختم و بال رو به دندون کشیدم.
سعید با دیدن مریم که آرایش کرده و خوشحال از پلهها پایین میاومد چشم غرهای سمتش رفت و نشست کنارم.
کوشا با دیدن مریم با خنده گفت:
- کجایۍ مریم خانم؟ از سر شب غیب شدی.
مریم لبخند دندون نمایی زد و اون طرف من نشست:
- یکم حالم میزون نبود، وای چقدر گشنمه.
کوشا سینی سیخها رو به سمت ما فرستاد و گفت:
- نوش جان.
نگاهی به جمع که هر کدوم داشتن در سکوت شام میخوردن انداختم که مریم زیر گوشم گفت:
- این مورچه زرد چرا واسه من قیافه میگیره؟
منظورش سعید بود، با آرنج بدون اینکه نگاهش کنم از خودم دورش کردم و لقمه دیگهای گرفتم.
- چس نکن خودتوها.
- گو*ه نخور.
خندش گرفت و نگاهم به کوشا افتاد که با ابروهای بالا رفته نگاهی به من و مریم انداخت و خندید.
کلا همش داشت میخندید حتی وقتی حرف هم میزد یه ته خندهای توی صورتش بود.
مریم لقمه بزرگی برای خودش گرفت و توی دهنش چپوند.
بیتوجه به نگاه من به وحید گفت:
- دوغو بده.
بعد از شام پسرها داشتن بیلیارد بازی میکردن که ساره گفت:
- دخترها بریم استخر؟
نگاهی به ساعت انداختم که دو صبح رو نشون میداد.
مریم با هیجان گفت:
- وای آره بریم، برو به کوشا بگو فنشو روشن کنه تا بریم.
ساره سریع از جاش پرید و به سمت پسرها رفت.
دود قلیون رو از دهنم حلقهای بیرون فرستادم که مریم گفت:
- یه زنگ به فرزاد بزنم ببینم کجا موند.
چپ چپ نگاهش میکردم که از جاش بلند شد و به سمت گوشیش رفت.
قلیون رو ول کردم و به طبقه بالا رفتم، شلوارک و تاپ راحتی پوشیدم و موهای فر و کوتاهم رو محکم بالا سرم جمع کردم تا اذیتم نکنه.
- با تاپ و شلوارک میای؟
برگشتم سمت ساره:
- بده؟ مگه تو میخوای چی بپوشی؟
کلافه پوفی کشید و روی تخت نشست.
- مهران میگه نمیخواد بری وایسا با خودم برو.
- وا مگه قراره با پسرها بریم که غیرتی شده؟
- چمیدونم، میگه این پسرها مشروب پشروب خوردن یهو میپرن میان داخل حوصله بحث و دعوا ندارم.
خواستم چیزی بگم که صدای مریم از بیرون اومد.
- سرمه مایو منو توی ساکم بیار دیگه نیام بالا.
ساره به بیرون اشاره کرد و صداش رو پایین آورد:
- باز تا دوتا پیام بهش داد خر شد؟
لطفا صبر کنید...

زهره احمدی
0خوب بود