فانتوم به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت یک :
مقدمه:
در پزشکی دردی وجود داره به اسم درد فانتوم که بهش درد خیالی هم میگن، اما خیالی نیست واقعا درد میکنه.
بیمار درد میکشه از جایی که دیگه نیست.
دستی درد میکنه که قطع شده، انگشتی که جاش بین تمام انگشتها خالیه، مثل آدمی که یادش هست اما خودش نه...
--------
سیگار کاپتان بلکش رو از باکس کنار در برداشت و یک نخ از داخلش بیرون کشید و گوشه لبش قرار داد.
با چشمهای گرد شده نگاهش میکردم که به نگاهم پوزخند زد، با شوک و تردید خم شدم و سیگار رو از بین لبهاش برداشتم که بیتوجه، سیگار دیگهای بیرون کشید.
نگاهم خیره به حرکاتش بود که فندکش رو با یک ضربه روشن کرد و شعله کوچیکش رو زیر سیگار گرفت.
به محض روشن شدن سیگار عمیق کام گرفت طوری که دو طرف گونههاش داخل رفتن و چال افتادن.
دود غلیظ و خوش بو رو توی صورت یخ زدهام فوت کرد و با چشمای تنگ شده زمزمه کرد:
- میکشی؟
لبخند تصنعی زدم و با صدایی تحلیل رفته جواب دادم:
- ن... نه، از کی تا حالا سیگار میکشی؟!
پوزخند دیگهای زد و کمی شیشه سمت خودش رو پایین آورد.
دود سیگارش را از درز کوچک پنجره بیرون فرستاد و سرش رو به صندلی تکیه داد.
خیره به روبهرو زمزمه کرد:
- دوستم داشتی مگه نه؟
انگشتهای یخ زدهام رو بین پاهام قایم کردم و جواب دادم:
- وا این چه سوالیه؟
عینک دودی که زده بود مانع دیدن چشمهاش میشد، کمی خودش رو به سمتم کشید و آرنجش رو به کنسول ماشین جک زد و گفت:
- دوستم داشتی؟!
با صدای تحلیل رفتهای جواب دادم:
- مگه غیر از این بوده؟!
ضربان قلبم یکی در میون میزد.
نیشخندی زد و ابرو بالا انداخت:
- نچ، نشد.
یکه خورده نگاهش میکردم که عقب کشید و گوشیش رو برداشت و صفحهاش رو روشن کرد.
چیزی رو پلی کرد و چندی بعد فیلمی توی مانیتور ماشین پخش شد که به محض دیدنش لرز به تنم افتاد، نگاهش به صورتم بود تا واکنشهام رو بسنجه.
وحشت زده به صورت بیحسش چشم دوختم که فیلم رو استاپ کرد و ازم نگاه گرفت.
خیره به روبهرو کام دیگهای از سیگارش گرفت و سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد.
با نگاهی ملتمس به نیم رخ خونسرد و آروم مرد بیرحم کنارم زل زده بودم.
دهن باز کردم تا حرفی بزنم که پیش دستی کرد و زیر لب گفت:
-دروغ گفتی، با اینکه میدونستی از دروغ بدم میاد!
- دا... داری اشتباه میکنی.
نیشخندی زد و سیگارش رو از درز پنجره به بیرون پرتاب کرد.
به در سمت من اشاره کرد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
- دیگه نمیخوام ببینمت، میتونی بری!
چیزی توی دلم محکم تکون خورد و شکست. باورم نمیشد.
تمام تنم از داخل میلرزید، نفسم یکی در میون میرفت و برمیگشت.
نگاه منتظر و خیس از اشکم رو که نادیده گرفت، دستم بیاختیار سمت دستگیره در رفت اما نگاهم همچنان خیره به نیمرخ مردی بود که با بیرحمی تمام من و غرورم رو شکسته بود.
با حالی خراب زبون خشک شدهام رو تکونی دادم و با ںهایت جون کندن فعل خداحافظ رو صرف کردم و با پاهایی لرزون و رعشه زده از ماشین پیاده شدم.
انگار دنیا با اون عظمتش روی سرم در یک لحظه ویرون شده بود.
نفسم با منت دم و بازدم میشد، تن دردمندم رو در آغوش گرفتم و قدمهای سست و ناموزونم رو یکی پس از دیگری برمیداشتم.
حس میکردم وزنهای دویست کیلویی به پاهام بند شده و قادر به درست گام برداشتن نبودم.
هق هق گریهام میون حنجرم بالا میزد اما چشمهام خشک و بیآب بودن.
با تمام وجودم شکسته بودم و معنای شکستن رو با بند بند وجودم تجربه کرده بودم.
درد از قلبم راه میگرفت و توی دست چپم میریخت. پلکم میپرید و همه جا رو تار و مه آلود میدیدم.
با تصور چند لحظه قبل، بغض یهو مثل قلاب دردناکی به گلوم آویزون شد و آروم آروم از شوک خارج شدم و نم اشک توی چشمهام نشست.
هرکی از کنارم رد میشد با تعجب و بعضا ترحم نگاهم میکردن و میگذشتن.
داغدار شده بودم، داغی سوزناک روی دلم نشسته بود و مثل شعلههای آتیش از درونم زبانه میکشید جوری که آثارش از چشمهای ملتهب و پیشونی داغم کاملا مشخص بود.
حس میکردم تنم توی کوره افتاده و زنده زنده میسوزه.
تا به خونه رسیدم، نگاهم توی خونه چرخید و به مریم رسید.
با حس سنگینی نگاهم چیزی توی لب تاپش تایپ کرد و نگاهش رو به ساعت روبهروش داد و گفت:
- چه زود اومدی.
نمیدونم چی توی نگاهم دید که یکه خورده از جاش بلند شد و زیر لب گفت:
- چی شده؟
دسته کیفم که از دستم آویزون مونده بود رو رها کردم و بیتوجه به سوالی که پرسیده بود، نگاه نگرانش رو پشت سر گذاشتم و وارد اتاقم شدم.
نگاه بیقرار و درموندم توی اتاق میچرخید و شونههام بیشتر و بیشتر خم میشدن.
دستم رو به دیوار گرفتم و با کمکش به طرف تختم رفتم و روی تخت ولو شدم.
دراز کشیدم و پتو رو تا زیر چونم بالا کشیدم، خنکای روتختی لرز به تنم انداخت و باعث شد بیشتر زیر پتو فرو برم.
دمای بدنم قاطی کرده بود، یه لحظه لرزم میگرفت یه لحظه حس میکردم از گوش و چشمهام میخواد آتیش بیرون بزنه.
غلتی زدم و کنج دیوار خودم رو جا کردم و پیشونی داغم رو به دیوار گچی و سرد تکیه دادم.
تمام تنم نبض میزد و درد سرم امانم رو بریده بود.
برای بار هزارم به خودم لعنت فرستادم و دوباره دیدارمون رو مرور کردم که یک آن بغضم شکست و با تمام قوا زیر گریه زدم.
از شدت گریه قفسه سینهام بالا و پایین میرفت و نمیتونستم صدام رو خفه کنم.
باورم نمیشد، قسمتی از مغزم این مصیبت رو رد میکرد و قسمتی دیگه تأیید.
هق هق گریه امانم رو بریده بود، به راحتی آب خوردن فقط به خاطر یه اشتباه عشق تازه جوونه زدم زیر پا له شده بود، فقط به خاطر یه اشتباه… .
***
نگاهی به ویلای روبهروم انداختم و به سمت مریم که کنارم ایستاده بود برگشتم، آروم گفتم:
- اگه به خاطر تو نبود نمیاومدم.
- اه بزار خوش باشیم زهرمون نکن.
صاف ایستادم و به اطراف نگاه انداختم.
ویلای نقلی و قشنگی بود، ولی اگه بهار بود حتما قشنگترم میشد، درختها به خاطر سرما برگ نداشتن و استخر خالی بود، از در ورودی به طرف ساختمون ویلا راه باریکی با سنگ فرش درست شده بود و دو طرف مسیر چراغهای پایه بلند کار گذاشته بودن.
- دخترها بکشید کنار.
با صدای سعید یکی از پسرهای اکیپ هر دو کنار کشیدیم تا پسرها وسایل رو داخل ببرن.
وحید به تمسخر گفت:
- خوابتون نبره!
مریم چینی به بینیش انداخت و گفت:
- تو نگران نباش.
مهران و دوست دخترش ساره هم از کنارمون رد شدن و ما هم پشت سرشون حرکت کردیم.
همون لحظه در ورودی باز شد پسر نسبتا لاغر اندام و ریز نقشی بیرون اومد و با لبخند و خوشرویی از پلههای بالکن پایین اومد و گفت:
- به سلام، خیلی خوش اومدید.
یکی یکی سلام کردیم و بهش دست دادیم.
قدش از مهران کوتاهتر بود ولی خب مهران هم پسر قد بلندی محسوب میشد اما با وحید و سعید توی یک راستا بود، شاید یکم بلندتر.
سعید و وحید دوقلو بودن ولی اصلا شبیه هم نبودن، سعید بور بود و لاغر اما برعکس اون وحید تیپش تیرهتر بود و تپلی.
سعید: سخت کوش دادا بیزحمت این ساکها رو از دستم بگیر.
از میزبان امشب فقط در این حد میدونستم که اسمش کوشا هست و از اون پسرهای برنامه کن هست و یه جورایی بچه مایه دار محسوب میشه و همیشه بساط مهمونی و پارتیهاش به راهه.
کوشا خندید و به سمت سعید رفت و حین گرفتن ساکها گفت:
- تو هنوز آدم نشدی؟ بده من.
سعید کش و قوسی به تنش داد و برگشت سمت ما و گفت:
- نباید با دیدن جنس مخالف رفیق خود را ضایع کنید.
مریم با دست به شونه سعید کوبید و از کنارش رد شد:
- مزه پرونی بسه، خستهایما.
سعید با اعتراض جواب داد:
- هوی، چیو خستهایم؟ تازه میخوایم عشق و حال کنیم.
کوشا نگاهی به جمع انداخت و گفت:
- راحت باشید بچهها، بیاین داخل.
چمدون کوچیکم رو توی دستم جا به جا کردم و از پلهها بالا رفتم و وارد ویلا شدم.
داخل ویلا چیز خاصی نبود جز ست راحتی کرم رنگ و ال ای دی که به دیوار نصب شده بود و میز بیلیاردی که کنار سالن قرار گرفته بود.
کوشا: اتاقها بالاست، فکر کنم به تعداد باشه.
وحید دستهاش رو بهم مالید و با شیطنت ابرو بالا انداخت:
- نباشه هم خیاری کنار هم میخوابیم… مگه نه دخترها؟
هر کدوم فحشی نثار وحید کردیم و از پلهها بالا رفتیم.
ساره با هیجان حین اینکه از پلهها بالا میرفت و جلوتر از ما بود، برگشت سمتمون و گفت:
- من و مهران توی یه اتاق، از الان بگما.
مریم با چندش نگاهش کرد و محکم به باسن ساره کوبید و گفت:
- بذار برسی بعد به فکر خاک بر سر بازیات باش.
ساره پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- وحشی بازی در نیار(به من نگاه کرد و ادامه داد) تازه از رختخواب بلند شدهها چه جونی داره.
مریم با غیض جواب داد:
- ایشالله که سرت میاد حالیت میشه!
نچی گفتم و به بالای پلهها که رسیدیم نگاهم به چهار تا در افتاد و گفتم.
- تو و مهران برید توی یه اتاق… پسرها هم یه اتاق، من و مریم هم یکی.
ساره سریع به سمت یکی از درها رفت و داخل شد.
یکی دیگه از درها رو باز کردم و فهمیدم سرویس بهداشتیه.
با مریم به سمت یکی از اتاقها رفتیم و داخل شدیم.
بعد از عوض کردن لباسهامون و جا گیر کردن وسایلمون از پلهها پایین رفتیم.
دیدم سعید و وحید مشغول بیلیارد بازی کردن هستن و کوشا هم توی آشپزخونه هست، چون مدل آشپزخونه اپن بود به نشیمن دید داشت.
- شما که وسایلتون ریختید وسط سالن.
وحید: بعد میبریم.
سعید حین عقب و جلو کردن چوب بیلیارد خطاب به من گفت:
- سرمه زحمت سینی مزه با تو.
دستی به کمر شلوار جینم کشیدم و به سمت آشپزخونه رفتم.
کوشا با دیدنم گفت:
- اتاقها اوکیه؟
- آره خوبه.
بیتعارف به سمت یخچال رفتم و هر خوراکی که میدونستم به کارمون میاد رو درآوردم و روی اپن گذاشتم.
کالباسها رو از بسته بیرون آوردم و گفتم:
- تو برو خودم درست میکنم.
خندید و گفت:
- دستت درد نکنه.
وقتی میخندید گونش چال میافتاد، حالت چشمهاش هم بادومی بود و معلوم بود بینیش رو عمل کرده، موهاش رو روی پیشونیش میریخت که باعث میشد در کنار چهره بیبی فیسش خیلی کم سن و سالتر نشونش بده و پیرسینگ کنار ابروش هم بهش میاومد.
در کل چهره کیوت و بانمکی داشت و اصلا بهش نمیخورد اهل این چیزها باشه.
سینی مزه رو آماده کردم و با خودم بیرون بردم، بچهها هرکدوم روی یه کاناپه نشسته بودن و کوشا داشت پیکهاشون رو پر میکرد.
وحید قبل از اینکه بشینم گفت:
- سرمه کنترل استریو رو میدی؟
بیتوجه بهش پشت چشمی نازک کردم و کنار مریم نشستم.
با خنده از جاش بلند شد و گفت:
- عجب چشم سفیدی هستیا.
نیشخندی بهش زدم و به مریم که توی فکر بود و با پیرسینگ نافش بازی میکرد نیم نگاهی انداختم و از روی میز دوتا شات برداشتم و یکی رو به سمتش گرفتم و گفتم:
- چته؟ باز رفتی تو خودت؟
شات رو یه ضرب بالا رفت و خم شد از توی سینی چیپسی برداشت و به دهن گذاشت.
با دهن پر خطاب به جمع گفت:
- موزیک بزارید دیگه.
وحید خودش بلند شد و کنترل رو پیدا کرد و موزیک رو پلی کرد.
بعد هم اومد و خودش رو به زور کنار ما جا کرد که مجبور شدم بلند بشم و کنار سعید بشینم.
سعید شاتی به دستم داد و شات خودش رو بالا گرفت و گفت:
- به سلامتی.
همگی یه ضرب شاتهامون رو بالا رفتیم که ساره از روی پای مهران بلند شد و گفت:
- کوشا قلیون ندارید؟
کوشا خردههای چیپس رو از روی شلوارش تکوند و گفت:
- توی کابینت زیر سینک، فقط یکیش برازجونیه اون واسه داداشمه، اونو ولش کن.
ساره به سمت آشپزخونه رفت و گفت:
- ذغال و تنباکو هم هست؟
کوشا: آره همش همونجاست.
یه شات دیگه بالا رفتم و کم کم داشتم گرم میشدم که نگاهم به مریم افتاد که هی پشت به پشت مشروب میخورد و ساکت بود.
با حس سنگینی نگاهم نیم نگاهی بهم انداخت و از جاش بلند شد.
- برم سیگارمو بیارم.
خواست قدمی برداره که وحید مچ دستش رو گرفت و گفت:
- بشین خودم میارم.
دستش رو به سمت خودش کشید و گفت:
- تو نمیدونی کجاست.
گفت و به سمت پلهها رفت.
ساره از آشپزخونه بیرون زد و گفت:
- ذغال گذاشتم، مریم کجا رفت؟
کالباسی برداشتم و به دهن گذاشتم که وحید با نگرانی بهم اشاره کرد و گفت:
- برو ببین کجا موند.
از جام بلند شدم و از پلهها بالا رفتم، از احساس وحید به مریم خبر داشتم و میدونستم خیلی دوسش داره اما مریم سالها بود که دچار عشق مسمومی شده بود و نمیتونست ازش بگذره.
با شنیدن صدای شیر آب به همون سمت رفتم و چند ضربه به در زدم:
- مریم، خوبی؟
چند لحظه بعد دستگیره پایین رفت و چهره زار و رنگ پریدهاش از بین در معلوم شد.
- هی! چی شدی تو؟
- از توی ساکم واسم یه پد و شلوار دیگه بیار.
- باز خونریزی کردی؟ مگه تموم نشده بود؟
سرش رو به دستش تکیه داد و زیر لب گفت:
- لعنت بهت فرزاد، لعنت به مرده و زندت آشغال دیوث.
به سمت اتاقمون رفتم و از توی ساکش شلوار و لباس زیر و پد برداشتم و بهش دادم.
- بعد بیا واست دمنوشی چیزی درست کنم.
سر تکون داد و در رو بست.
تا پام رو روی آخرین پله گذاشتم دیدم وحید همونجا وایساده و داره با نگرانی نگاهم میکنه.
لبخندی بهش زدم و روبهروش وایسادم:
- خونریزی داره که طبیعیه، تازه سقط داشته.
لب بالاییش رو به دهن کشید و با ابروهای بالا رفته نگاهش رو از صورتم گرفت و از ویلا بیرون زد.
کنار سعید نشستم که سرش رو به معنی چی شده تکون داد و مثل خودش با سر جواب دادم که چیزی نیست.
برخلاف چیزی که انتظار داشتم همه به جای اینکه شنگول بشن بیشتر رفته بودن توی خودشون.
از جام بلند شدم و یه شات برداشتم و رو به کوشا که سرش رو به پشتی کاناپه تکیه داده بود گفتم:
- بریم ذغال آماده کنیم واسه کباب؟
ساره نی قلیون رو توی بغل مهران انداخت و از جاش بلند شد.
- الان مرغها رو مزه دار میکنم.
کوشا هم از جاش بلند شد و گفت:
- منقل رو آماده میکنم وسایل رو بیارید تو حیاط.
سویشرتی از روی جا لباسی برداشت و تنش کرد و بیرون رفت که سعید هم پشت سرش رفت.
مرغها رو توی کاسه پلاستیکی بزرگی ریختم و داشتم دنبال ادویه میگشتم که ساره گفت:
- هنوز خونریزی داره؟
ادویهها رو روی اپن گذاشتم و کنارش ایستادم.
- آره، حال روحیش هم اصلا خوب نیست.
آهی کشید و با غصه بهم خیره شد:
- حق داره به خدا، خیلی سخته… بخدا مردها همشون بیوفان فکر نکن فقط فرزاد نامرده.
ابروهام بالا پرید و با تعجب پرسیدم:
- تو چته دیگه؟
نگاهش رو از مهران که سرش توی گوشیش بود و داشت قلیون میکشید گرفت و به مرغها چنگ زد.
- هوم؟ بینتون شکر آب شده؟
با غصه بهم نگاهی انداخت و گفت:
- زردچوبه بریز.
به شونش کوبیدم و گفتم:
- بنال دیگه.
مطالعهی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

...
1خوبه