پارت پانزده :

نفس عمیقی کشید و گفت:
-ما چهار سالِ پیش به صورت صوری ازدواج کردیم.
کیانی ابرویی بالا پراند و او سر به زیر خیره به نقطه‌ی نامعلومی روی میز ادامه داد:
-من یک پسر شهرستانی بودم، ولی بلندپرواز. آرزوهام تمومی نداشت. از اون روزی که تو مدرسه بهم گفتن صدای قشنگی دارم، تنها آرزوم خواننده شدن بود. نمی‌گم خانواده‌م مخالف بودن، چون اونا معتقد بودن من بی‌عرضه‌تر از اونی‌یم که به همچین آ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • پروانه حبیب زاده

    0

    عالیه این رمن تشکر و سپاس

    ۳ سال پیش
کپی شد!