پارت شانزده :

یه سال اول که باهم سه چهار باری رفتیم آزادشهر دیدن خونواده‌ها. اونم به خواست اون. از سال دوم دیگه واسه شهرستان رفتن هم سراغم نیومد. خودش رفت و اومد، منم از خدام بود کاری بهم نداشته باشه. از آخرین باری که دیدمش سه سال می‌گذره. این اواخر هم فهمیدم خانواده‌ش اصرار دارن به طلاق‌مون. باباش چند ماه پیش به‌خاطر چندتا عکسی که از من پخش شد، زنگ زد و هرچی دهنش اومد بارم کرد. گفت طلاق دخترش رو می‌گ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️