پارت دوم :

تنها چیزی که ازش به یاد دارم چند تا بخیه و چند ماه خاطرهٔ حالت تهوع و یه درد عمیق توی سینمه.
- صبر کن‌، صبر کن...
روی صندلی جا به جا شد و با تعجبی که توی لحنش عجین شده بود، گفت: یعنی چی؟ چرا نتونستی ببینیش؟
لب‌های لرزونم به کوتاه‌ترین و مظلومانه‌ترین کلمهٔ توی ذهنم چنگ انداختن.
- نذاشت...
- منظورت شوهر سابقته؟ چطور دادگاه به این راحتی حضانت بچه رو بهش داد؟ تو می‌تونستی یه دادخواست ارائه بدی تا حداقل ماهی دو بار ببینیش.
- نه، من هیچ‌کاری نمی‌تونستم بکنم.
اخم کمرنگی بین ابروهاش افتاد و لحنش جدی‌تر شد.
- چرا وکیل نگرفتی؟
- اون‌موقع پول نداشتم.
- چه‌طور ممکنه؟ هیچ خونواده یا دوستی...
- شده به یه نقطه‌ای از زندگی برسی که دیگه نتونی بجنگی؟ من به اون‌جا رسیده بودم.
- یعنی هیچ تلاشی برای دیدن بچت نکردی؟
لبخند تلخم و پررنگ‌تر کردم و نگاه لرزونم و توی چشم‌هاش ثابت کردم.
- مگه میشه یه مادر بدون هیچ‌ تلاشی بچش و رها کنه؟!
- میشه یه جوری حرف بزنی که منظورت و بفهمم تا بتونم کمکت کنم.
- نه، تو نمی‌تونی به من کمک کنی.
- شوهر سابقت چه‌کارست؟ اون باید آدم پرنفوذی باشه...
- اون هیچ کاره‌ای نیست، فقط یه عوضیه که زندگی‌ هر کسی که اطرافش باشه رو نابود می‌کنه.
- از همون اول هیچ علاقه‌ای بینتون نبود؟ دوست نداشت؟
پوزخند دیگه‌ای به ترحمش زدم و جواب دادم: چرا، خیلی دوسم داشت.
- تو دوسش نداشتی؟
- داشتم، ولی کافی نبود...
سردرگم از حرف‌های ضد و نقیض و پر از ابهامم دوباره پرسید: بیشتر توضیح بده که اون کیه و تو چه‌طور ملاقاتش کردی؟ اصلا چرا جدا شدید؟ مشکل اعصاب داشت یا...
- اون یه روانی بود.
- که ازت سوءاستفاده کرد و با دروغ فریبت داد؟ با یه ظاهر خوب جلو اومد و تو زرد از آب دراومد؟
با شنیدن حرفش خندیدم، برای چند ثانیهٔ کوتاه خندیدم. به حماقت خودم و قضاوت اشتباه اون...
- نه، من می‌دونستم اون چه عوضی‌ایه.
بهت که گفتم‌، من یه راه اشتباه و اشتباه رفتم.
همه چی تقصیر خودمه‌، من کسیم که جفتمون ازش متنفریم.
***
« گذری به شش سال پیش»
گلبرگ گلم گل توی باغچه، بی تو نبینم گلی روی طاقچه...
ها؟ این دیگه چه کوفتیه؟
پوفی کشیدم و دست توی کیفم کردم، بعد از چند دقیقه با زحمت تونستم گوشیم و از بین انبوهی از وسایل توی کیفم بیرون بیارم.
چشم‌هام و محکم روی هم فشار دادم، دهنم و باز کردم و از مغز سر جیغ زدم.
- خودم کفن پوشت کنم و سنگ قبرت و بشورم الهی! این چه کوفتیه انداختی رو آهنگ زنگ گوشیم؟
بعد از چند ثانیه سکوت صدای خنده بلندش توی گوشم پیچید.
- خواستم یکم به شخصیت اجتماعیت جو بدم.
با تأسف بند کیفم و روی شونم انداختم و نور چراغ قوه رو روشن کردم؛ در حالی‌که تلاش می‌کردم هم جلوی پام و ببینم و هم گوشی نزدیک گوشم باشه، با دهن کجی گفتم: هرهر، ببند دهنت و سر تا پات آلودگیه سوتیه.
- زنگ زدم ببینم زنده‌ای یا نه و این‌که امشب شیفتی؟
- نه، اون سمیعی گور به گوری به‌ جبران مرخصی دیروز کلی ازم کار کشید.
- الان کجایی؟
- قطع کن، نزدیکم...
با صدای بهت زده‌ای جیغ زد و با حرص پرسید: یعنی الان توی راه خونه ای؟
دهن باز کردم حرفی بزنم که با یادآوری چیزی بستمش...
چند ثانیه بهت زده سر جام ایستادم و سکوت کردم.
- الو رها؟
لب‌هام و با عصبانیت روی هم فشردم و با حالتی نجواگونه زمزمه کردم: می‌کشمت!...
- چی؟
لب‌هام و از حصار دندون‌هام خارج کردم و با آخریم تن صدایی که از خودم سراغ داشتم، فریاد زدم: دعا کن وقتی می‌رسم با اون چیزی که فکرش و می‌کنم روبرو نشم وگرنه خودت و اون پسره یالغوز و یکی می‌کنم! دونه دونه موهاتون و می‌کنم و کلاه گیس می‌کنم، با خونتون دیوارارو رنگ می‌کنم، چشم‌هاتون و درمیارم و می‌برم آزمایشگاه بیمارستان، روی جسدتونم تحقیقات کالبدشکافی انجام می‌دم.
آخ... آیی ننه! خدا لعنتت کنه دالیا!
با حرص دستم و روی زمین مشت کردم و خودم و بالا کشیدم، با یه دستم خاک روی زانوهام و تکوندم و با اون یکی دستم گوشی رو دوباره به گوشم نزدیک کردم.
- شنیدی چی گفتم؟ هوی؟
صدایی از اون‌طرف خط نیومد، با تعجب انگشتم و روی حسگر گذاشتم اما صفحه روشن نشد، پوفی کشیدم و با حرص گوشی رو توی کیفم چپوندم.
یعنی این نطق بلندبالای تهدیدآمیز و برای عمم سرودم؟
نگاهی به اطرافم انداختم‌، خیابون ساکت و غرق در سکوت و تاریکی شب، به حدی آروم بود که به نظر می‌رسید تموم ساختمون های این قسمت خالی از سکنن.
چراغ‌های برق به لطف برادران زحمت‌کش شهرداری به سیاهی می‌گفتن زکی، تو برو ما جات وایسادیم.
خم شدم و خاک‌هایی که به‌خاطر زمین خوردنم روی مانتو و شلوارم نشسته بودن رو با دست تکوندم.
این کمر دیگه برای من کمر نمی‌شه؛ آخر این همه اضافه کاری رو یه روزی از حلقومت می‌کشم بیرون. پیرزن خرفت!
اون مرتیکه هم چون خیابونش بن بست بود زود پیادم کرد؛ برای همین باید با کوهی از خستگی این همه راه مونده رو پیاده برمی‌گشتم.
کیفم و روی شونم انداختم و قدم‌هام و سریع‌تر برداشتم.
هزار بار به اون دالیای گوربه‌گوری گفتم ساختمون گیتا که سر خیابون بود رو اجاره کنه، اما انقد فس فس کرد تا یه واحد کوچیک توی آخرین ساختمون گیرمون اومد.
با یادآوری دالیا به غرغر زیر لبیم پایان دادم و شروع به فحش دادن کردم، با یادآوری سهراب حرصم اوج گرفت و دست‌هام از شدت عصبانیت مشت شدن.
باید یه بادیگارد بذارم تو نبودم این دختر بی‌فکر و کنترل کنه وگرنه آپارتمان و مکان می‌کنه.
با حرص به کیفم توپوق زدم که به‌خاطر سنگینیش مهره‌های گردنم گرفته بودن، یاد گوشی زپرتیم افتادم و آه از نهادم بلند شد و لب‌هام به ناسزا باز شدن: گندت بزنن الان چه وقت شارژ تموم کردنه؟!
خوشبختانه شب مهتابی‌ای بود و به راحتی می‌تونستم جلوی پام و ببینم.
ولی با این حال اون نور کم گوشی یه جورایی دلگرمم می‌کرد.
این پایین حتی تیر برق‌هاشم نور درست و حسابی ندارن و یکی در میون رفتن کما.
غرق در افکارم دنبال دستآوریزی می‌گشتم تا بقیه راه و به جونش غر بزنم که با شنیدن صدای خش خشی در سمت راستم، ایستادم و ناخواسته به سمت چپ متمایل شدم.
دسته کیفم رو توی مشتم فشردم و با کنجکاوی به زمین خالی سمت راستم نگاه کردم.
به نظر یه چیزی خودش و روی زمین می‌کشید، از ذهنم رد شد که ممکنه گربه یا سگ باشه، برای همین کنجکاوی نکردم و به راهم ادامه دادم...
اما شنیدن صدای ناله خفه‌ای دوباره ایستادم، با دستم طره‌ای از چتریام و به پشت گوشم هدایت کردم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • تیامو

    1

    چون از رمانای نویسنده رو خوندم میدونم رمان عالیه، ولی اولش تراژدی شروع شد میترسم بخونمش.

    ۷ ماه پیش
  • الهام

    1

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • ...

    1

    واییی چقدر باحال😘😘😘😘🥰🥰🥰🥰😍😍😍😍🤩🤩🤩🤩🥰😍🤩

    ۵ سال پیش
  • سحر

    12

    چ هیجانی😁😁😁😁😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃✌❤❤❤❤❤❤❤❤💗💗💗💗💗💗💗💗💞💞💞💖💖💖💖💖

    ۶ سال پیش
  • Azin

    46

    تا اینجا ک خوب بود لطفا پارت های بعدی رو زودتر بزارید آدم یادش میره چی خونده باید از اول دوباره بخونه و بنظرم رمان جالبیه درضمن اسم شخصیت ها چیه تا وقتی میخوای بخونیش بفهمی ❤️

    ۶ سال پیش
  • تاتام

    10

    اه اه خیلی بده که اینجوری پارت میزارین باید برم پارت قبلی رو هی بخونم بیام پارت یعدی حوصلم میسره😓 سازنده عزیز خواهشن چند خط آخر پارت قبلی رو بزارین خطای اول پارت بعدی okبیبی😞😹

    ۶ سال پیش
  • Negarr

    3

    قطره چکونی پارت میدن اعصاب واسه ادم نمیمونه تا پارت بعد بعد امروز چرا پارت طالع دریا رو نذاتید از صبح منتظرم

    ۶ سال پیش
  • آنیل

    10

    چقدر فس فس میکنین تو گذاشتن پارت ها😐😑

    ۶ سال پیش
  • سوگند

    12

    خیل قشنگه🤩خیلی کنجکاوم بدونم ادامش چی میشه ممنون از نویسنده عزیز

    ۶ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️