پارت پنجاه و ششم :

از همان شجاعت‌هایی که وقتی شیر می‌شد و پیدا می‌کرد، به خودش داد. جلو رفت. از راهروی کوتاه که رد شد، به همان نقطه‌‌ای سرک کشید که گرشا آن‌جا ایستاده بود و از حیاط دیدش. پشت پنجره!
بالاخره بعد از پنج سال دیدش! از پشت پنجره کنار آمده و لبِ میزبانی نشسته بود. پاهای بلندش روی زمین کِش آمده بود. عادت نداشت با کلمات معروف و ساده شروع به حرف زدن کند. همیشه از آخر به اول برمی‌گشت:
-یاشار هم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمینا

    1

    خداییش الیسا خیلی پرروئه سعی نمیکنه یه ذره حق بده به گرشا.پسره رو ۵سال ول کرده رفته اعتمادو غیرتشو برباد داده؛واقعا گریم گرفت واسه گرشا .نمیدونه عاشق باشه و بی غیرت، عاشق نباشه و باغیرت.🥺🥺🥺

    ۳ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    حرص نخورید. انشالله درست می‌شه

    ۳ سال پیش
کپی شد!