من و یک دنیا دروغ به قلم آرزو شریفی
پارت چهل و هشتم :
صبح با ماشین صدرا عازم شرکت شدم و قرار شد ظهر صدرا ماشین خودم را برایم بیاورد.
روز کاری سختی بود، با کلی ارباب رجوع که یک سوال را صدبار از آدم میپرسیدند.
وقتی بعد از اتمام تایم کاری صدرا ماشینم را برایم آورد، روی صندلی عقب یک دسته گل بزرگ با هفت عدد گل رز قرمز رنگ و یک سگ عروسکی سایز متوسط خودنمایی میکرد.
لبخندی که روی لبم نشسته بود با فکر اینکه حالا چطوری آنها را به خانه ببرم
لطفا صبر کنید...

سیتا
2آخرش همین عمو هههه خودش کشف میکنه چی به چیه نغمه نمیتونه بگه