سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و پانزده :
با این حرف عمو برنج پرید توی گلوم و تا جون داشتم خندیدم.
عمو آویز خودش هم خندش گرفت و دیگه چیزی نگفت.
سفره رو با مامان اینا جمع کردیم که چون نتم روشن بود، نوتیف اومد.
محمد اسم و ساعت کافه رو فرستاده بود.
نیان پیشم اومد و دم گوشم پچ زد: خیلی مشکوکیا، چی شده؟
آروم گفتم: پسره پیام داده گفت بادوستش فردا میان هم رو ببینیم.
با تعجب نگام کرد.
- با دوستش؟
سری به نشونه تایید
لطفا صبر کنید...
