پارت صد و پانزده :

با این حرف عمو برنج پرید توی گلوم و تا جون داشتم خندیدم.
عمو آویز خودش هم خندش گرفت و دیگه چیزی نگفت.
سفره رو با مامان اینا جمع کردیم که چون نتم روشن بود، نوتیف اومد.
محمد اسم و ساعت کافه رو فرستاده بود.
نیان پیشم اومد و دم گوشم پچ زد: خیلی مشکوکیا، چی شده؟
آروم گفتم: پسره پیام داده گفت با‌دوستش فردا میان هم رو ببینیم.
با تعجب نگام کرد.
- با دوستش؟
سری به نشونه تایید

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!