سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و چهارده :
- من شوهر نمیکنم.
چینی به بینیش داد.
- بخوای هم کسی نمیگیرتت!
ایشی گفتم و سرم رو توی گوشی بردم.
عمو آویز هنوز نیومده بود و همه منتظرشون بودیم.
بالاخره بیست دقیقه بعد اومدن.
باهاشون سلام و احوال پرسی کردیم که عمو آویز تا به مامان رسید اون تیکه از موهاش که بیرون بود رو کشید.
- چطوری فرفری؟
مامان چشم غرهای رفت.
- خوبم رخت آویز!
مامان قشنگ میدونست با چی کفر
لطفا صبر کنید...

طیبه
1پارت گذاری ها اینجوریه که وقتی میری پارت جدید بخونی باید یکم از قبلیارو هم بخونی تا داستان یادت بیاد و بدونی چی به چیه😊