پارت سوم :

وگرنه هر آدم عادی‌ای وقتی این‌قدر حالش وخیم است، پایش را از خانه بیرون نمی‌گذارد. چه رسد به این‌که دانشگاه بیاید.
گیلدا به سختی با تنِ مرتعشش وسایلش را زیر نگاهِ سنگین و تاسف‌بار دیگر دانشجوها جمع کرد. همه جوری نگاهش می‌کردند انگار عمداً آمده بود تا ویروس کرونا را در کلاس پخش و همه را مریض کند.
دستش قدرت این را نداشت که کوله‌اش را روی دوشش بندازد. بی‌رمق او را از روی میز برداشت، خودش هم از پشت میز خارج شد و همان‌طور که کوله را کشان‌کشان دنبالِ خودش می‌کشید، تا وسط کلاس جلو آمد.
ناگهان حس بدی وجودش را فرا گرفت. احساس کرد دنیا رو دور تند دارد دور سرش می‌چرخد. استاد معینی را می‌دید و نمی‌دید. میز و صندلی بچه‌ها را می‌دید و نمی‌دید. انگار سوار چرخ و فلک شده و این چرخ و فلک دور کلاس می‌چرخد. همه‌چیز با سرعت از مقابل چشمانش می‌گذشت.
دست دردناک، متورم و بی‌رمقش را بالا آورد و روی پیشانی گذاشت و خواست دمی بگیرد، اما صدایی شبیه به خرناسه از گلویش خارج شد.
آن‌قدر صدا بلند بود که توجه استاد که همچنان درحالِ حضور و غیاب بود را هم جلب کرد. نگاهش سمت او چرخید و پرسید:
-خوبید خانوم مط...
هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که ناگهان گیلدا تعادلش را از دست داد و پخش زمین شد. صدای فریاد دخترها و هینِ بلندِ پسرها هم‌زمان شد با از جا برخاستن استاد و بهنود.
استاد از ترس انتقال ویروس، سر جایش ایستاد و فقط داد زد:
-خانوم مطیع، خوبید؟
بهنود و مژده که برخلاف دیگر بچه‌ها حالِ گیلدا برایشان مهم بود و اهمیتی نداشت اگر با لمس او ممکن است دچار این بیماری شوند، جلو دویدند.
مژده پیش پای گیلدا زانو زد و وحشت‌زده شانه‌اش را تکان داد:
-گیلدا، گیلدا خوبی؟
بهنود دلواپس گفت:
-ماسکش رو بزن کنار. بذار راه تنفسش باز بشه.
مژده بی‌درنگ ماسکش را پایین زد، ولی با دیدن چیزی که پیش رویش بود، هراسان کمی خودش را عقب کشید. باریکه‌ی خونی از بینی و دهانِ گیلدا جاری بود و عجیب‌تر از آن، کبودی‌هایی بود که روی گونه‌ی گیلدا به چشم می‌خورد. انگار یک نفر پیاپی به صورت او مشت کوبیده بود!
گونه و بینی‌اش کبود بود. ردِ خراش هم روی گونه‌اش دیده می‌شد. گوشه‌ی لبِ خوش‌فرم و عروسکی‌اش نیز پاره شده بود. زخم‌ها جوری بودند که انگار متلعق به شبِ قبل هستند. چون گیلدا تا دیروز عصر که کلاس داشتند، خوبِ خوب بود.
یعنی دیشب یک نفر این دختر را کتک زده؟
نگاه بهت زده و حیرانِ مژده از روی صورت گیلدا کنده و به چشم‌های گرده شده‌ی بهنود دوخته شد. تا به امروز این دختر در زیباترین حالت ممکن دیده شده بود. چطور ممکن است کسی چنین بلایی سر او آورد؟ چه چیزی بهانه‌ی این جنایت بود؟!
طولی نکشید که آمبولانس وارد دانشگاه شد. تمامی دانشجوها با نگرانی بالای سر گیلدا ایستاده بودند و همهمه‌ای بر پا بود. هرکس چیزی می‌گفت. وضعیتش به قدری آسفناک بود که ذهن همه قفل کرده بود و حتی نمی‌توانستند حدس بزنند چه اتفاقی برای او افتاده است.
دو پرستار آمبولانس محتاطانه تنِ آش و لاش شده‌ی او را روی برانکارد قرار دادند و از کلاس بیرون بردند. اکثر بچه‌ها مِن جمله بهنود و مژده به دنبالِ آن‌ها از کلاس خارج شدند. بهنود از یکی از پرستارها اسم بیمارستانی که گیلدا به آن منتقل می‌شد را پرسید. سپس راهش را سمتِ پارکینگِ بیمارستان کج کرد و مژده و سپیده و مونا نیز با ماشین مژده رهسپار بیمارستان شدند.
در طول مسیر هر سه نفر سکوت کرده بودند. چنان شوکه شده بودند که نمی‌دانستند چه اظهار نظری باید بکنند. مژده وقتی به وضعیت امروزِ گیلدا می‌اندیشید، ترس وجودش را پر می‌کرد.
این دختر مدعی شد که سرما خورده، درحالی‌که آن ماسک را به صورتش زده بود تا کسی متوجه‌ی زخم‌ها و کبودی‌هایش نشود. ولی چرا؟ با آن حال چرا به بیمارستان آمده؟ اصلاً شبِ قبل چه کسی این بلا را سرش آورده؟ چرا به جای دانشگاه به بیمارستان نرفت؟ یا چرا به کلانتری نرفته و از ضارب شکایت نکرده؟ حتی اگر اتفاقی برایش افتاده که نمی‌خواسته برملا شود، چرا با آن حالش به دانشگاه آمده؟ امتحان بهانه بود، این را مژده همان اول که گیلدا عنوان کرد، فهمید. دلیلش چیزِ دیگری بوده. این دختر قصد داشته چیزی را مخفی کند. ولی چی؟!
دقایقی بعد ماشین را داخل پارکینگ بیمارستان پارک کرد و همراه دخترها وارد بیمارستان شد. گیلدا در بخش اورژانس بود. وقتی پا به سالن گذاشت، بهنود را مضطرب آن‌جا دید. قدمی جلو رفت و با تردید پرسید:
-حالش چطوره؟
بهنود که مشغولِ جویدنِ ناخنش بود، با لحنی که کلافگی در آن مشهود بود، جواب داد:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    1

    عالیییییییی

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    1

    خیلیییییی عالی

    ۱ سال پیش
  • ❤️

    0

    ❤️

    ۲ سال پیش
  • عالی

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • بدنبود

    0

    بدنبود فعلا

    ۲ سال پیش
  • خوب

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • سلین

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • الهام

    0

    عالییی

    ۲ سال پیش
  • کارینا

    0

    پارت رمان خیلی کمه

    ۲ سال پیش
  • یکتا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • فاطی

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
  • فاطیما

    0

    خیلی خوبه لعنتی

    ۲ سال پیش
  • صبا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • صبا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • Arexoo

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️