پارت دوم :

بازدمش را عمیق از بینی‌اش بیرون راند. بعد از سه ترم دانشگاه، بالاخره خودش را مجاب کرده بود که امروز با گیلدا مطیع صحبت کند. سه دوست صمیمی داشت، البته اکثر دخترهای دانشگاه رفیقش بودند ولی او فقط با سه نفر آن‌ها صمیمی بود. می‌خواست با آن سه نفر صحبت کند و از آن‌ها بخواهد بعد از پایان کلاس اول، گیلدا را به موقعیت مکانی‌ای بیاورند تا او بتواند حرف‌های دلش را بزند. با آن‌که از یک هفته‌ی قبل برای امروز برنامه‌ریزی کرده بود، ولی حالا که پای عمل رسیده، حتی جرئت نداشت با دوست‌های صمیمی گیلدا صحبت کند.
نمی‌دانست چه مرگش زده؟ در بقیه‌ی مواقع زبانش زیادی دراز است و چون لحنِ بیانِ شیوا و صدای خوبی دارد، در اکثر محافل و مجالس او بالای منبر می‌رود و سخترانی می‌کند. ولی وقتی پای گیلدا مطیع وسط است، لکنت می‌گیرد و مدام گند می‌زد. در کلاس‌ها زمانی‌که سوالی که استاد می‌پرسید را جواب می‌داد، با تُن صدای لرزانی جواب می‌داد و این فقط به‌خاطر حضور گیلدا در کلاس بود. حالا اگر آن دختر کمی سر می‌چرخاند و به او زل می‌زد، بی‌شک زبانِ فارسی را به کل از یاد می‌برد!
این‌طور دل از کف داده بود و نمی‌دانست چطور این دختر را به دست آورد.
رشته‌ی افکارش با ورودِ کسی به داخل کلاس، پاره شد. گیلدا بود، اما ظاهر امروز و نوعِ راه رفتنش، او را بهت زده کرد.
مانتوی دیروزش را به تن داشت. او عادت نداشت دو روز پشت سرهم با یک لباس به دانشگاه بیاید. از طرفی دیگر ماسکی به صورتش زده و تا زیر چشمش ماسک را بالا کشیده و مقنعه‌اش را تا روی ابروهایش پایین آورده بود.
همیشه مقنعه‌اش را نرمال می‌پوشید و گاهی طره‌ای از موهای عسلی رنگش روی پیشانی‌اش خودنمایی می‌کرد و به جذابیتش می‌افزود. ولی امروز شکل متفاوتی از خودش ارائه داده بود.
پای چپش کمی لنگ می‌زد. یکی دوبار که سعی کرد عادی راه برود تا کسی متوجه‌ی لنگ زدنش نشود، از فرط درد چهره درهم کشید و پلک‌هایش را روی هم فشرد.
چی شده بود؟ او که دیروز تا آخرین کلاس حالش خوبِ خوب بود. پس چرا امروز با این وضعیت به دانشگاه آمده؟ نکند تصادف کرده؟
طبیعتاً اگر تصادف می‌کرد، یک‌راست باید به بیمارستان می‌رفت نه این‌که به دانشگاه بیاید.
خودش را به ردیفِ دخترها و پیش دوستان صمیمی‌اش رساند. بازهم نگاه بهنود خیره‌ی او بود و گوش تیز کرده بود تا ببیند چه می‌گویند.
مژده با دیدنش در آن وضعیت حیران پرسید:
-خوبی؟
تلاش داشت تا صدایش نلرزد و بیشتر از آن وضعیتش را آشکار نکند:
-آره.
سپیده از صندلی پشت سرکی کشید.
-ولی خوب به نظر نمیای. این ماسک چیه زدی؟
کوله‌اش را روی میز گذاشت، آهسته روی صندلی نشست و سعی کرد واکنشی نسبت به دردش نشان ندهد تا دوستانش بیشتر از این نگران نشوند.
-از دیشب بدجور سرما خوردم. نمی‌دونم سرماخوردگی‌یه، آنفولانزاست یا کرونا! واسه همین محض اطمینان ماسک زدم تا به کسی منتقلش نکنم. بدجور بدن دردم. بندبندِ بدنم درد می‌کنه. با بدبختی خودم رو رسوندم دانشگاه.
مژده چشم‌غره‌ای به او رفت.
-حالا تحصیلت دیر می‌شد؟ یا با از دست دادن یک کلاس مدرک وکالتت در آینده باطل می‌شد؟
آبِ دهانش را به سختی فرو خورد.
-امروز امتحان داریم. استاد معینی هم می‌دونی چقدر سخت‌گیره. حتی گواهی دکتر هم می‌آوردم، بازم نمره‌م رو صفر رد می‌کرد. اومدم تا خودش ببینه چقدر حالم خرابه. یا دلش می‌سوزه و می‌گه برم خونه، یا سنگدلی به خرج می‌ده و امتحان رو ازم می‌گیره. بعدِ امتحان می‌رم خونه. نمی‌شد نیام. می‌دونید چقدر روی نمره‌هام حساسم.
ترحم در نگاه بهنود که با جدیت تمام به حرفِ آن‌ها گوش می‌داد، نشست؛ دلش می‌خواست گردنِ استاد معینی را بشکند که این‌طور با سختگیری‌های بی‌جایش این دختر را با این حالِ خراب به دانشگاه کشانده.
طولی نکشید که استاد واردِ کلاس شد و با جدیت حضور و غیاب کرد. وقتی به اسم گیلدا مطیع رسید و او را در آن وضعیت دید، چهره درهم کشید و گفت:
-این حال‌تون بیشتر مناسب بیمارستانه تا دانشگاه خانوم مطیع.
گیلدا به سختی روی دو پا ایستاده بود. لرزش پاهایش که مشخص بود قادر به تحمل وزنش نیست، به قدری مشهود بود که حتی استاد و دیگر دانشجوهای کلاس هم متوجه‌اش شده بودند.
معینی نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
-برید خونه. اگه حال‌تون خیلی بده، زنگ بزنید کسی بیاد دنبال‌تون و ببرت‌تون دکتر. دیگه هم وقتی حال‌تون این‌قدر خرابه، کلاس نیاین. بحثِ کرونا هنوز جدیه؛ اگه ویروس کرونا تو بدن‌تون باشه، همین الان به کل بچه‌های کلاس انتقالش دادین. کار خطرناکی کردین. بفرمایید بیرون.
خون خونِ بهنود را می‌خورد. دختر بیچاره از ترس صفر شدن امتحانش با این حال راهیِ دانشگاه شده بود. از ترسِ همان استادی که در هر جلسه‌ی کلاسش می‌گفت "غیب در روز امتحان، نمره‌ی صفر رو براتون داره بچه‌ها. پس تو هر حالی که بودین، کلاس رو شرکت می‌کنید. من نمی‌تونم از کسی دوباره امتحان بگیرم." حالا که این دختر با این حالش به حرف او گوش داده، این‌طور مقابل بچه‌های کلاس خوردش می‌کند.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطما

    2

    عالییییییییی

    ۱ سال پیش
  • زهرا اصغری

    1

    عالییییییبوددددد

    ۱ سال پیش
  • عالی

    1

    فوق العاده

    ۱ سال پیش
  • گمنام

    0

    عالی است خیلی خیلی عالی است

    ۲ سال پیش
  • میو

    0

    ❤️

    ۲ سال پیش
  • سلین

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • الهام

    0

    عالییی

    ۲ سال پیش
  • ارکا

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • دوسش داشتم

    0

    خیلی عالی

    ۲ سال پیش
  • یکتا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • خوب

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • فاطیما

    0

    تا اینجا که به نظر عالی بود

    ۲ سال پیش
  • صبا

    0

    جالبه

    ۲ سال پیش
  • Arezoo

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • رزا

    0

    عالیه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️